تبليغاتX
گاهي براي آگاهي

گاهي براي آگاهي

گاهنامه ی مجازی علامه ای ها در راه آگاهی

   

روز دانشجو را خدمت دانشجویان محترم و دوستان علامه ای تبریک می گوییم.

 

دانشجو رسالت تغییر و انتقاد است. سازنده و ویران ساز زین روست که با  بغض و خشم نظاره می شود. خسته نمی شود. می آید و می رود و در خاک سرد این تاریخ می ماند تا روزی آزادی را نظاره گر باشد.
شماره ی سوم گاهی برای آگاهی در شرایطی منتشر می شود که هیچ طرحی برای چگونگی ادامه دادن ندارد. هیچ ارزیابی از اینکه دوستان مطالب را می خوانند یا نه و آیا تاثیری داشته است یا نه امیدواریم تداوم همچنانه ما روزی به واقع این وب لاگ را گاهی برای آگاهی نماید.

این روز مظلوم آذرماه  

نفیسه زارع


***

این شبها اوین پر از ستاره است

مرتضی اصلاحچی

***

مجتبی نجفی

***


میثم قهوه چیان

***

میثم امانی

***


امیر حسین ایرجی
 
***


محمد نوین
 
***


علی بزرگیان

***
 

حمید قهوه چیان
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:20  توسط   | 

نفیسه زارع

شانزدهمین روز از نهمین ماه سال نیز رو به افول رفت و انگار نه انگار که در دفتر تاریخ این سرزمین کویری بوده است روزی به نام دانشجو وتاریخی به نام شانزده آذر که در آن حقی پامال شده بود و دانشجویان قربانی !و این قصه تا به امروز هم کشیده شده است .

این شانزدهمین روز از نهمین ماه سال انگار قرار است همیشه مظلوم واقع شود که صفحات تقویم هم باید بر این مظلومیت صحه گذارند و دانشجویان در روز خود هم اجازه ورود به دانشگاه را نیابند که البته این گناه هفتمین روز هفته نیست و خیلی وقت است که دانشگاه محلی شده است برای غیر دانشجو ودانشجویان با کوله بار ستاره و برگه کمیته انظباطی و هزار تهمت و انگ بر دوش ،پشت درهای بسته ایستاده اند ...

قرار بود این روز در تاریخ سندی شود دال برحقانیت دانشجو وافسوس که تنها نشانه ای شد از مظلومیت آن ..

حالا در این سومین سال از حضور دولت مهر ورز دانشگاهی نیست که دانشجویش از مهر مدیران و مسئولان دانشگاه و وزارت فخیمه علوم  آن در امان مانده باشد .

 اکنون از افتخارات رییسان دانشگاهها شکایت از دانشجویان است و دستگاه قضایی تنها به جرم خیالی در ذهن و جرمی اثبات نشده با جویندگان دانش سرزمینش آن می کند که صد رحمت به دشمن!!!

انگارهمیشه قرار بر این است که عکسهایی باشند در این روز که از درون قاب سرد و خاموش خود به تو نگاه کنند وتو آرزوی آزادی آن ها را در دل فریاد کنی .

این شانزدهمین روز از نهمین ماه سال هم چه مظلومانه سپری شد با جای خالی آنان که یادشان همیشه سبز است چه در 209باشند وچه در 305 ویا همدان ،شاهرود ، مازندران ،شیراز و ...

آسمان را سراسر مه گرفته و می بارد مثل دل مردمان این خاک همیشه تشنه...

پشت میله

بر کف زندان

کپه ای زنجیر!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:19  توسط   | 

مرتضی اصلاحچی

واقعا زندان دنیای متفاوتی است ،با معادلات خاص خودش. بی خبری مطلق از همه جا. خودت باید تنهائی درست را از غلط تشخیص بدی. بازجوئی شدن دقیقا مثل شطرنج بازی کردن با چشم بسته می مونه باید حرکت حریف رو حدس بزنی. با حدس مهره تو پیدا کنی و با حدس خونه ای رو که می خواهی مهره تو ببری رد یابی کنی. تو زندان تنها منبع خبرت بازجو ته و تو هر چه قدر سعی می کنی  که حرفاشو باور نکنی باز نمی تونی.تو زندان سخت ترین شکنجه موندن تو انفرادیه و این شکنجه زمانی شامل حالت می شه که با تمام فشارها درست به سئوالات جواب ندی. تو زندان هزار اما و اگر بی خودی تو ذهنت می چرخه. اگر برنامه برگزار نشده باشه ؟ اگر بقیه بچه ها رو بگیرن ؟ اگر بچه ها کاری نکنن؟ اگر فراموشم کنن؟..........

 

واقعا ترس از فراموش شدن زندانی را خیلی اذیت می کنه هرچند وقتی آزادی و وقتی که ازاد می شی به نظرت مسخره میاد که واقعا مسخره هم هست اما برای زندانی کاملا طبیعیه.

 

 مگه می شه رفقائی رو که سالها کنار هم مبارزه می کردیم فراموش کرد؟؟؟؟ مگه رفقا زمانی که من زندانی بودم منو فراموش کردن که حالا من فراموششون کنم.

 

رفیق نگران نباش روزهای زندان برکت نداره. این حرفو تو بند ۲۴۰ یه زندانی با حکم ۱۵ سال که ۵ سال از محکومیتشو مثل یه چشم به هم زدن گذرونده بود بهم گفت.

 

رفیق ناراحت نباش جای کتک خوب می شه اما جای فحش همیشه می مونه . این حرفو یکی که سر شلوغی های پمپ بنزین بازداشت شده بود بهم گفت.

 

رفیق می دونم تو بند ۲۰۹ مادر بگرید پدر......   این حرفو یه زندانی دیگه بهم گفت.

 

رفیق می دونم تو زندان اهو به بچش شیر که نمی ده هیچی.....    اینم یه زندانی دیگه بهم گفت.

 

اما رفیق بدون که تو افتخار این مردمی.   این حرفو یه زندان بان بهم گفت.

 

رفیق مواظب باش بغضت زود نترکه که شبهای اوین برای گریه کردن طولانیه.

 

رفیق هرچند تو اوین جز چراغ دائما روشن تو سلولت نور دیگه ای نیست اما خوب چشاتو باز کن که این روزها اوین ستاره بارونه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:18  توسط   | 

مجتبی نجفی

روزنامه لوموند در تحلیل بازتاب انتشار گزارش سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا و پیامدهای احتمالی آن را مورد بررسی قرار داده‌است. لوموند نوشته؛ "این گزارش که از سوی شانزده سرویس اطلاعاتی ایالات متحده تهیه شده باعث حیرت کسانی شده که مدعی هستند ایران در آینده‌ای نه‌چندان دور به سلاح اتمی دست خواهد یافت. محتوای گزارش، هدف از افشاء و استفاده‌های سیاسی از آن پرسش‌هایی هستند که ذهن حامیان برخورد سخت با ایران را به خود مشغول کرده‌است. این گزارش که عنوان کرده ایران فعالیت‌های خود را برای دستیابی به بمب اتم از اواخر سال 2003 متوقف کرده‌است، به گفته نگارندگان آن بر مبنای اطلاعات موثق ارائه شده‌است."

 

به گزارش لوموند، اکثر تحلیل‌گران شبکه‌های مختلف تلویزیونی دوشنبه شب از "چرخشی عمده"در روابط آمریکا با ایران سخن گفته‌اند. در این برنامه‌های تلویزیونی تصویر جرج بوش هنگامی که از "هولوکاست اتمی" و "خطر جنگ جهانی سوم" در ماه اکتبر سخن می‌گفت، در سکانس‌های مختلف پخش شده‌است. برخی تحلیل‌گران خاطرنشان کردند رئیس‌جمهور در حالی این تهدیدها را بیان کرده که هم‌زمان خلاصه‌ای از نتایج گزارش منتشرشده را در اختیار داشته‌است.

 

در ماه نوامبر، رئیس اطلاعات ملی آمریکا "میک مک‌کنل" عنوان کرده‌بود، گزارش آژانس‌های جاسوسی باید طبقه‌بندی شوند. پرسش این‌جاست چه دلیلی وجود داشته‌است که این اطلاعات به صورت علنی منتشر شوند؟ "دونالد کر" معاون وی به این پرسش پاسخ داده‌است. به اعتقاد وی «گزارش سال 2005 که تخمین زده‌بود ایران برای دستیابی به سلاح اتمی مصمم است، به‌شدت تحت‌تأثیر مباحث عمومی بوده‌است. با بررسی مجدد این گزارش مقرر شد: به محض این‌که اطلاعات ما از توانایی‌های ایران تغییر یافت، سازمان اطلاعات آمریکا باید به‌صورت دقیق آن را ارائه کند. به گفته یکی از نویسندگان این گزارش در ماه اکتبر سال 2002، در گزارش مربوط به میزان پیشرفت عراق در ساخت تسلیحات کشتار جمعی عنوان شده‌بود: "عراق برنامه تسلیحات کشتار جمعی‌اش را در سال 2002 دنبال می‌کند" که این موضوع باعث شد، لشکرکشی به عراق قطعی شود.»

"جرج تنت" رئیس سابق سیا نیز در کتابی به فشارهای اعمال‌شده بر وی در مورد انتشار گزارش برنامه تسلیحات کشتار جمعی عراق از سوی کاخ سفید اشاره کرده‌بود.

 

لوموند در ادامه آورده‌است: عدم طبقه‌بندی گزارش اخیر اختلافات داخلی در سرویس‌های امنیتی ایالات متحده در مورد اتخاذ استراتژی مناسب در برابر ایران را آشکار می‌کند. این بار "دیک چنی" در برابر وزیر دفاع "رابرت گیتس" قرار گرفته‌است. چنی تلاش کرده‌بود محتوای گزارش را تغییر دهد یا از افشای آن جلوگیری کند.

 

سناتور "هری رید" سخنگوی دموکرات‌ها که اکثریت را در اختیار دارند، ابراز عقیده کرد که این گزارش با سخنان هشداردهنده دولت در تناقض است و خواستار تلاش‌های دیپلماتیک برای وادار کردن تهران به کنار گذاشتن جاه‌طلبی‌های هسته‌ای‌اش شد. اما "استفن هادلی" مشاور امنیت ملی به این نتیجه رسیده که "رئیس‌جمهور حق دارد نگرانی خود را از این بابت اعلام کند. مردم در واکنش به گزارش می‌گویند "آرام‌تر، مشکل آن‌گونه که ما فکر می‌کنیم جدی نیست" هادلی معتقد است: «تسلیم شدن اشتباه بزرگی است و اعمال فشارهای بیش‌تر بر تهران ضروری است.»

 

تا برگزاری انتخابات مقدماتی ریاست‌جمهوری در ایالات متحده مدت زمان زیادی باقی نمانده‌است، پرسش مورد علاقه آمریکایی‌ها این است: «چه کسی از این گزارش سود می‌برد؟» تاکنون تمام کاندیداهای ریاست‌جمهوری از حزب جمهوری‌خواه به استثنای "مک‌کین" نسبت به ایران مواضع تهاجمی اتخاذ کرده‌اند. شاید هیلاری کلینتون کاندیدایی باشد که نفعی از گزارش اخیر نمی‌برد، زیرا او متهم به تبعیت از دولت بوش در مورد تهدید ایران است. البته هیلاری کلینتون نخستین کسی بود که در مورد این گزارش از خود واکنش نشان داد. او اعلام کرد: «این گزارش اقدامات دولت بوش را برای تحریف اطلاعات نشان می‌دهد.»

 

لوموند هم‌چنین خاطرنشان کرده‌است، به خاطر اشتباه بزرگ در ارائه اطلاعات مربوط به برنامه تسلیحاتی عراق در زمان صدام این بار سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا رفتار محتاطانه‌ای را در پیش گرفته‌اند.

آن‌ها در گزارش خود پیشنهاداتی را ارائه کرده‌اند که رئالیست‌های آمریکایی از آن‌ها استقبال می‌کنند؛ "ترکیبی از اعمال فشار همراه با مذاکرات برای پاسخ به دغدغه‌های استراتژیک ایران، ازجمله ارائه تضمین‌های امنیتی به این کشور و به رسمیت شناختن نفوذ ایران در منطقه.

 

لوموند در پایان گزارش خود آورده‌است: «بازهای آمریکا با این روند مخالفند اما طرفداران "بده‌بستان بزرگ" انتظار دارند با تکیه بر گزارش بازی را به نفع خود تمام کنند و ایرانی‌ها نیز به انتظار دولت جدید آمریکا می‌نشینند تا زمان را به نفع خود سپری کنند.»
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:17  توسط   | 

میثم قهوه چیان

مقدمه: 16 آذر روز دانشجو خوانده شده است روزي كه شاهنشاهيان قلب سه دانشجو را نشانه گرفتند تا پس از آن با تبديل ايشان در افواه دانشجويي به سه آذر اهورايي، جنبش دانشجويي را در سمبل هاي خود به موجودي مجرد تبديل نمايند.

*

دانشگاه در ايران علم توليد نكرد. علم نه به معناي آنچه غايتش تكنيك باشد بلكه علم به معناي درك واقعي از جامعه و تاريخ ايران. اگر چه دانشجويان فعال ايراني تواستند سهمي عمده در لرزاندن پايه هاي رژيمي داشته باشند اما تاريخ و تحليل انقلاب به دست توصيف گران خارجي نگاشته شد. دانشجويان فعال ما با ديدگاهي مهندسانه و عمل گرايانه به برخورد و مواجهه با جهان پيرامون خود رفتند و امروز نيز مي روند.

*

16 آذر سمبل فعاليت دانشجويي است. جنبش دانشجويي اما ربطي به دانشگاه به عنوان محل توليد علم ندارد.  چريك هاي قبل از انقلاب از دانشگاه سر برآوردند اما دانشگاه كجا و چريك كجا؟! اگر چه مي توان حدي از ساختار شكني و شور را براي دانشگاهيان جوان قبول كرد اما تقليل دانشگاه به جنبش سياسي اجتماعي خيانت به تاريخ و علم است. شعارهايي چون جامعه مدني، عبور از خاتمي، دوري از قدرت، ديده باني جامعه مدني و بازگشت به اجتماع  ، هر كدام تنها 2 سال يا كمتر در بيانيه هاي دانشجويي عنوان شد به طوري كه انگار شعار هايي بود كه در يك تظاهرات تنها تكرار مي شد اما عملكرد دانشجويان تفاوتي با گذشته نداشت. احساس دين بي حد و حصر به آرمان هاي مدرن آنچنان است كه مجال بروز تعقل همان آرمان ها را هم نمي دهد و شايد اين به خاطر هژوموني 16 آذر اهورايي است. ريشه ي امروز جنبش دانشجويي نه در 84 يا 76 يا 57 كه در 16 آذر 32 قرار گرفته است جايي كه خود سمبل شد سمبلي هم براي ماقبل خود و نيز براي مابعد خويش. جنبش دانشجويي ايران بلعيدن دانشگاه و زايش احساس كاوه شدگي است. به نحوي كه امروز هم مي توان ديد دانشجويان هر مطالبه اي را كه هر فردي در اين كشور مي خواهد مي خواهند.و اين احساس خود قديس انگاري آنچنان است كه فعال دانشجويي پس از خروج از 4 ديواري دانشگاهي به سراغ مايحتاج زندگي رفته و همان قدر كه در دوران 4 ساله ي دانشجويي قديس و اهورايي بود در دوران پسا دانشگاهي كه مابقي عمر دنيايي اورا تشكيل مي دهد مفلوك مي گردد.

*

به 16 آذر بر گرديم. 16 آذر فعليت تمام شده و مجرد يك موجود شد. در 16 آذر جنبش دانشجويي ايران در فعليت محض قرار مي گيرد و اين يعني تمام شدن توان و قابليت براي تحول و ادامه رشد و كمال. آنچه بود متعالي شد اما به همان نسبت غير مادي (به معناي ارسطويي كلمه). جنبش دانشجويي، امروز (در روز 16 آذر) كه خود را در تقدس بخشيدن به فعليت  محض خود سر مي كند و سمبل مرگ و اتمام خويش را بزرگ مي دارد فراتر از سمبل خود نيست و همواره فروتر است، چه آذريان مصداق اين جنبش تمام شده اهورايي شدند و ايشان (امروزيان) خود به نام آنها سكه ضرب مي كنند. 16 آذر تمام شد اما ماقبل و مابعد خود را نيز تمام كرد از اين رو احياء دانشگاه نه به احياء و تجديد پارادايم ۱6 آذر ،چه كه اين پارادايم حاضر است بلكه با شكستن پارادايم 16 آذر شكل مي گيرد.آنچه ديده مي شود چرخه ي معيوب و تخريب كننده‌ي اين موجود ِ قبل بالفعل شده است. آنچه امروز با عنوان اهورايي جنبش دانشجويي هست آينده ندارد؛ جز آينده در گذشته اي با نام 16 آذر.

*

توانايي ومادي شدن يعني قابليت ايجاد فعليتي در راستاي علم به معناي در پيش آمده. تحليل دانشگاه به عنوان محلي براي يافتن فعليت علمي است و نه كوبيدن و تخريب وضع موجود و نه دير ِ راهبان اهورايي رهايي بخش. براي فعال شدن بايد به تمامه بالفعل نبود آينده را در گذشته نديد و قوه و ماده اي در خود داشت و براي حركت مي بايست از غايت قرار دادن 16 آذر دست برداشت و غايات ديگر ِ متناسب با فعليت و قوه ي موجود دانشگاه اختيار كرد.

 

*

 

دانشگاه ساليان سال است توليد عمل كرده است براي مظلومين ايران و جهان و كهكشان سينه زده است نذر داده است، بگذاريد حداقل چند سالي براي خود گريه كند. در فقدان علم اين طنز خنده دار  و گريه آوري است كه پس از فروپاشي ماركسيسم روسي و چيني امروز به اصطلاح روشنفكران چپ راديكال، هنوز در دانشگاه هاي ايران همان حرف هاي رفقاي 1917 را واگويه مي كنند. آري رفقا ادامه ي سمبل 16 آذرند و اهوراييان را هم رفيق خطاب مي كنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:16  توسط   | 

 

 میثم امانی

 

 

 

عبادت  را دارای کارکردهای مختلفی دانسته اند. آنچه در این مقال من" کارکرد معرف شناختی عبادت"نامیده ام  برگرفته از چند نمونه تاریخی است که نشان می دهد عبادت کردن - چه عبادات خاص و چه عام - دارای نتیجه و اثر معرفت شناختی است.

ابن سینا در زندگینامه خودنوشت اش گفته است که هروقت درمسئله ای  متحیر می شدم یاحدوسط قیاس را به دست نمی آوردم به مسجد می رفتم  نماز می خواندم وبه "مبدع کل" توسل می جستم تا اینکه باب بسته شده     گشوده و مشکلم آسان می گشت {مقدمه منطق المشرقیین....ص ج}

ملاصدرا در کتاب" اسفار اربعه" خویش گفته است که فهم مسئله اتحاد عقل و عاقل و معقول  برای وی با ابتهال  و تضرع و التجا به درگاه الهی حاصل آمده است {اسفار- ج3 – ص 337  به نقل از خردنامه صدرا شماره 16 مقاله ابتکارات فلسفی صدر المتالهین –سید محمد انتظام ص54}

آنسلم قدیس گفته است که نزدیک به بیست سال شبها را با مناجات به روز رسانده و از خداوند خواسته راهی بروی بنمایاند تا بدین وسیله بی ایمان ها را به وجود باری متقاعد بسازد و برهان وجودی  حاصل این بیست سال طلب و زاری است {تاریخ فلسفه غرب – مصطفی ملکیان – ج2 – صص 91 و 92 }

سوال اینست که نقش عبادات در این نمونه ها چیست؟ آیا نیایش کردن باعث می شود که حل مسئله از عالم بالا بیفتد در ذهن فیلسوف ؟ آیا باعث می شود که خداوند یواشکی  بدون اینکه دیگران بشنوند جواب مسئله را در گوش ذهنی فیلسوف بگوید؟

فلاسفه ما معتقدند که واجب الوجود  وجود مطلق است و عالم مطلق لذا علم ها همه از اوست  فقط باید بکوشیم تا قابلیت و استعداد دریافت علوم و معارف را از او بدست بیاوریم و نیز معتقدند که افاضه کننده صورت های ادراکی در ذهن ما  عقل فعال است و ما در اثر ارتباط با اوست که خواهیم توانست به صورت های ادراکی دست بیابیم.

بی آنکه بخواهم راه خویش را به سمت تحلیل های فلسفی  کج بنمایم  به نظر می رسد که تحلیل کارکرد عبادات در این نمونه ها  چندان دشوار نیست.

عبادت باعث آرامش  سکینه و گشودگی ذهن می شود. این وضعیت روان شناختی برای فکرکردن و رسیدن به راه حل مسئله مناسب تر از اضطراب  گرفتگی و آشفتگی است لذا عبادت کردن  با ایجاد آرامش روانی و سپس آرامش ذهنی کمک خواهد کرد تا بهتر اندیشیده ودر سایه آن به جواب برسیم.

اگر تحلیل پیش گفته درست باشد  نتیجه خواهیم گرفت که عبادت  علاوه بر کارکردهای مختلف  کارکردی دیگر دارد به نام کارکرد معرفت شناختی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:15  توسط   | 

امیر حسین ایرجی

این چند روزه داستان آدم بدجوری ذهنم را مشغول کرده. راز سجده ی فرشتگان. و استدلالی که الله قبل از آن برای فرشتگان می کند و از "اسماء" سخن می گوید و فرشتگان ابتدا قانع می شوند و بعد الله از آنان می خواهد که بر آدم سجده کنند.

 

"و به یاد آر هنگامی که رب تو فرشتگان را گفت که من در زمین خلیفه یی جعل خواهم کرد". در قرآن برخلاف تورات، آدم یک مرد نیست که زنش از پهلوی چپ او خلق شده باشد و اساساً اشاره یی به جنسیت او نشده. بلکه آدم و همسرش، هر دو بدون تفاوت از یک "نفسة واحدة" (که دارای تای تأنیث است) بوجود آمده اند. "جعل" به معنای کیفیتی است که بعد از خلق یک پدیده در آن بوجود می آید. مثلن در قرآن آمده که ابتدا زمین خلق شده سپس کوهها در آن جعل شدند. استفاده از کلمه ی "جعل" بجای "خلق" موضوعی است که برای بسیاری مغفول مانده. یعنی آدم در زمین وجود داشت نه این که در آن لحظه خلق شده باشد. بلکه در آن لحظه (شاید بواسطه ی دستیابی به قوه ی عقل آزاد و اختیار در سیر تکامل خود) به مقام خلیفگی خدا رسید. شاید با توجه به قید "در زمین"منظور از خلیفگی (یعنی ادامه ی خلقت) تأثیر گذاری روی ماده بواسطه ی کار باشد. و یا شاید راز آن در استدلال بعدی الله نهفته باشد.

 

"گفتند آیا کسی را در آن جعل می کنی که در آن تباهی کند و خون بریزد در حالی که ما با حمد تو، تسبیحت می کنیم و برای تو تقدیس می کنیم؟ گفت من چیزی می دانم که شما نمی دانید". در ریشه شناسی کلمه ی "آدم" گفته شده که از فعلی به معنای "جمع کردن اضداد" می آید. شاید تعجب فرشتگان و سؤالی که (بدون ترس) از الله می پرسند این باشد که با توجه به این که یک روی آدم شهوات و غرائز است، دستیابی اش به عقل و اختیار و توان تولید، آیا منجر به تبهکاری و سفاکی در زمین نخواهد شد؟ معنای تسبیح، شناور شدن است. شاید مفهوم تسبیح در قرآن به این معنا باشد که ایمان به وجود یک ذات پاک و منزه که از تمام نقصها و بدیها مبراست، شدیدترین انگیزه برای تسلیم نشدن و غرق نشدن در گرداب ظلم و تباهی است. تقدیس یعنی به قداست رسانیدن. شاید منظور از "تقدیس برای الله" این باشد که فرشتگان، موجودات مستعد رشد و تکامل را به سوی الله و قداست الله (که سمت و سوی تکامل است) سوق و رشد می دهند و راهنمایی می کنند. الله در مقام پاسخ و استدلال پرده از هدف برتری برای آفرینش برمی دارد که فرشتگان تا آن موقع نمی دانستند.

 

"و همه ی اسمها را بتدریج به آدم آموخت، و آنگاه (مسماها را) بر فرشتگان عرضه کرد. پس گفت: مرا از اسم این ها آگاه کنید اگر راست می گویید". تمام داستان سر این اسم هاست. مسماها که همین پدیده ها هستند. پدیده هایی واقعی که خارج از ذهن ما وجود دارند. اما اسم چیست؟ تمام راز آدم و یا شاید راز خلقت در این اسمها خلاصه می شود. این چیست که آدم با خلیفه شدن، به تدریج می آموزد و فرشتگان نمی توانند بیاموزند، و هدف بزرگ آفرینش هم هست؟ اسم یعنی عنوان و نشان هر پدیده. شاید بتوان گفت شناختی که انسان از اشیاء و پدیده ها و جهان پیدا می کند و به مرور این شناخت را تکامل می بخشد، همان اسم یا تجلی پدیده ها هستند. انگار کل هستی (که چیزی غیر از خدا نیست) برای تجلی خود نیاز به آدم داشت تا بتواند با حواس خود آن را لمس کند و با شعور خود بشناسد و با کار خود، هم روی آن تأثیر  بگذارد و هم خود را برای درکی متعالی تر از آن رشد دهد. انگار که تمام این پدیده ها بدون این که آدمی باشد تا اسمشان را بشناسد، پوچ و بی فایده و بی جلوه هستند. این نگاه انسان-محور و تکامل باور قرآن، چقدر فاصله دارد با آنچه که ما از قرآن شنیده ایم.

 

در آیه ی بعدی روشن می شود که فرشتگان با شنیدن این استدلال، قانع می شوند و آنگاه است که الله می گوید به آدم سجده کنید و همه می پذیرند. و داستان ابلیس از این جا آغاز می شود که علیرغم قانع شدن، شروع به توجیه و استکبار (برتری طلبی) کرد و کافر شد (به وجود خدا کافر نشد بلکه به خلیفه بودن آدم کافر شد). که آن داستان دیگری است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:14  توسط   | 

فقط سه گلوله کافی بود

محمد نوین

سه گلوله کافی بود فقط سه تا. یکی سرش و دوتای دیگر قلبش را. سه گلوله کافی بود. سه.

 

مرد همچنان که ملافه سفید را روی زن می کشید تا نگاه مردمکان سیاهش را نهان کند با پشت دست دیگر که تپانچه را نگه داشته بود اشکهایش را پاک کرد.

 

به رسم هر رفتن بی بازگشتی به ناگاه به خود امد و بوسه ای بر پیشانی زن نهاد.

 

همیشه به وقت رفتن پیشانی اش را میبوسید می دانست که زن تمایلش به بوسیدن لبهاست اما باز پیشانی اش را می بوسید و بعد برای دل گیر نشدن زن لبها را هم می بوسید؛ اما حالا فرقی نمی کرد دیگر.

 

ملافه سفید تمام تن مچاله زن را نهان کرد . انگار که نبوده است از اول. لااقل اینجا نبوده است. شاید هم بازگشته بود به خانه.مردد شد وزیر لب گفت: «شاید رفته باشد خانه.» 

 

الان کنار شومینه روی صندلی اش نشسته است و مثل این  سالهای اخر بافتنی بدست خیره به شعله ها، بی حرف.

 

:برای که می بافی این صاحب مرده را اخر.

 

:کیست که می شناسیش هنوز

 

:برای کیست که می تپد هنوز دلت

 

زن غرقه ی سرخی اتش بود نمی دانست این غریبه چه می خواهد چه می گوید.

 

حتی شاید نمی شنید در هیاهوی صداهای پیچیده در سرش صدای مرد را.

 

باید شلیک می کرد . امده بود تا کار را تمام کند. چند شب بود که روی صندلی کنار شومینه با پک های عمیق سیگارجنگیده بود با خودش.

 

پس چرا به هزار بهانه که می چرخید در سرش می خواست از ان بیمارستان لعنتی بزند بیرون.چشمانش دو دو میزد خوابش می امد از انوقت که زن را اورده است اینجا فقط روی همان صندلی  روبروی شومینه نشسته است وبه شراره های اتش نگریسته است.

 

یادش رفته بود که چراغ را سبز کند چشمان سیاه زن هوش و حواسش را برده بود و با هر قدمی که زن روی خط های عابر پیاد بر داشته بود او نیزرفته بود.با رویای عشق رفته بود بعد از سه روز که به خود امده بود سرهنگ عباسی توبیخ کرده بودش.

 

بچه نخواسته بودند دوتایی کافی بودند برای هم . مرد دست می چرخاند لابه لای موهای سیاه زن و از سیر تا پیاز اتفاقات ان روز را می گفت وبعد زن با یک الهی قربونت برم چی بگم شمسی ... شروع می کرد و...

 

 اما حالا خیلی وقت بود که هیچ نگفته بودند باهم. زن ان روز های اول بیماری می گفت: « فکر می کنم که بگویم ولی کلمات به هم می ریزند و دور می شوند دور دور» بعد لب هایش را می جوید وچشمان به اشک نشسته اش را نهان می کرد از مرد. و مرد می گفت  باورت میشود زنه همین درد ترا داشته است ان وقت 20 سال ازگاربرای شوهر مرده اش میز صبحانه می چیده است. تو که چیزیت نیست فقط کلماتت جفت وجور نمی شوند وزن از شوخی تلخ ونابجای مرد فقط نگاهش را از او می چرخاند به سمت پنجره.

 

وحالا مرد روبروی این تخت لعنتی با یک تپانچه فکر می کرد چه قدر خوب اگر او مرده بود و زن 20سال ازگار برای او میز صبحانه می چید.

 

تپاچه را بالا برد وسه بار شلیک کرد وزیر لب گفت: «ببخش نسرین دیگر تحمل رنج کشیدنت را نداشتم.»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:13  توسط   | 

علی بزرگیان

اول.15آذر سالگرد درگذشت "علی حاتمی" بود و براساس رسم رایج در مملکت ما باید شاهد مراسم یادبود و بزرگداشت و مرثیه سرایی می بودیم ولی به نظرم می شود طور دیگری هم به قضیه نگاه کرد. فقط امیدوارم بتوانم بیانش کنم،شرح و تفسیرش باشد برای بعد. گاهی وقتها یک فیلم آن قدر به یادماندنی و اثرگذار است که در ذهن بیننده تبدیل به مرجعی می شود برای حل و فصل و تجزیه و تحلیل بعضی اتفاقات. برای من "مادر" به یادماندنی ترین اثر "حاتمی" است و به نظرم همه آنچه که می خواهم در این یادداشت بگویم را می شود در سکانسی،دیالوگی،موزیکی،گوشه و کناری از این فیلم_نقاشی حاتمی پیدا کرد.ظاهرش این است که مادر پیری دارد می میرد و بچه هایش را دورهم جمع کرده تا این دم آخری کنارش باشند،باطنش هم اتفاقا همین است و درست به این دلیل است که دیدن ده باره و صدباره اش روحمان را جلا می دهد.

روال کار این طوری است که ما همواره در حال از دست دادنیم و استثنا هم وجود ندارد،چیزی که هست یکی را می خواهیم که دورش جمع شویم(یا دورهم جمعمان کند،چه فرق می کند؟)و برای ازدست رفته ها اشکی بریزیم و آهی بکشیم،که در کنارش به یاد تمام چیزهایی بیفتیم که دوستشان داشته ایم و از دستمان رفته اند،فرصتهای ازکف رفته،جوانی تلف شده،عشقهای پریشان شده و خلاصه هرآنچه که یک روز داشتیم و حالا دیگر نداریم.

اصلا "مادر" به همین درد می خورد که پای شنیدن درددلهایمان باشد و حسرت خوردن هایمان،خود "علی حاتمی" هم به همین درد می خورد و این همان یکی شدن فیلمساز و اثرش است که بزرگان گفته اند.

مادر که می میرد محمد ابراهیم به ظاهر سنگدل و بی احساس،طوری چادر مرحمتی او را بغل می کند و اشک می ریزد که پیش خودمان آرزو می کنیم کاش مادر زودتر می مرد و اتفاقاً اصل قضیه هم همین است،که بیخودی اشک و ناله راه نیندازیم و شعر نخوانیم که تا وقتی حاتمی زنده بود کسی سراغش نرفت و چه می دانم حالا بیایید به فکر زنده ها باشیم و ازاین حرفها،بعضی ها باید بمیرند تا خیلی های دیگر زنده شوند(یا لااقل نمیرند).

فرض کنید "مادر" مریض نمی شد و در همان خانه سالمندان چند سال دیگر هم عمر می کرد،می ارزید به اینکه بچه ها درآن خانه قدیمی دورهم جمع نشوند و فیلم "مادر" را برای ما نسازند؟گیرم که خود علی حاتمی تا امروز زنده بود و مثلا پروژه های نیمه کاره ای را هم تکمیل می کرد،آن وقت ما جماعت مرده پرست کی به ارزش فیلمی چون "مادر" پی می بردیم؟

"مادر" مرد تا بچه هایش دورهم جمع شوند و دست در گردن همدیگر عکس یادگاری بگیرند،مثل "علی حاتمی" که مرد تا ماها با خودمان بگوییم عجب،پس این طوری هم می شود زندگی کرد و فیلم ساخت...پس خدارا شکر که مرد.

 

دوم.بعضی وقت‌ها یکی، چیزی می‌گوید یا می‌نویسد که می‌زند توی خال. در یک لحظه، حقیقتی را به‌ات نشان می‌دهد که تکان می‌خوری. از جمله آل پاچینو در گفت و گویی که ترجمه‌اش در شماره قبل دنیای تصویر چاپ شده:

سوال: "فکر می‌کنی جوان بمیری؟"

جواب استاد: "در لحظه‌ای از لحظات زندگی‌ات به میرا بودن خودت پی می‌بری. مرگ را از دریچه چشم خودت می‌بینی. از آن پس به همراهان خودت در زندگی طور دیگری نگاه می‌کنی و درک و فهم بهتری نسبت به آن‌ها پیدا می‌کنی... می‌گویند این اتفاق در سی و خرده‌ای سالگی برای آدم می‌افتد..."

 

سوم.داشت خوابم می برد ... دیدم اگه این خواب باشه ... و توی این خواب خوابم ببره ... تازه وقتی از اون خواب دومی ... بیدار بشم توی این اولی ام ... و تازه باید از این یکی ... هم بیدار بشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:10  توسط   | 

حمید قهوه چیان

كتاب «حقوق اساسي يعني آداب مشروطيت دول »

كتاب حقوق اساسي (يعني) آداب مشروطيت دول

 

(اولين كتاب حقوق اساسي در ايران)

 

محمد علي فروغي (ذكاء الملك)

 

به كوشش علي اصغر حقدار

 

انتشارات كوير

چاپ اول 1382

 

كتاب «حقوق اساسي يعني آداب مشروطيت دول » در دوران اول مجلس شوراي ملي و يك سال بعد از صدور فرمان مشروطيت نگاشته شده و اصول حقوقي دولت مشروطه و وظايف پارلمان و نقش ملت را در نظام سياسي تازه تبيين نموده است. رساله ي فروغي از يك مقدمه در معرفي علم حقوق اساسي  و دو باب اصلي  راجع به  اختيارات دولت و حقوق ملت تشكيل شده است. تفاوت قانون اساسي با ساير قوانين موضوعه و بحث از اشكال حكومت و نحوه ي تشكيل دولت مدرن مشروطه و نقش پارلمان در  احقاق حقوق شهروندان و جايگاه قانون در انتظام جامعه از مسائلي هستند كه در رساله ي «حقوق اساسي»، فروغي از آنها سخن گفته است. اين رساله در سال 1326 قمري  به چاپ رسيد. رساله ي فروغي با توجه به شرايط آن زمان اولين متن و يكي از مهم ترين كتاب هايي است كه اصول حقوق مدرن و دولت مشروطه  را در خود جاي داده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:9  توسط   |