فقط سه گلوله کافی بود
محمد نوین
سه گلوله کافی بود فقط سه تا. یکی سرش و دوتای دیگر قلبش را. سه گلوله کافی بود. سه.
مرد همچنان که ملافه سفید را روی زن می کشید تا نگاه مردمکان سیاهش را نهان کند با پشت دست دیگر که تپانچه را نگه داشته بود اشکهایش را پاک کرد.
به رسم هر رفتن بی بازگشتی به ناگاه به خود امد و بوسه ای بر پیشانی زن نهاد.
همیشه به وقت رفتن پیشانی اش را میبوسید می دانست که زن تمایلش به بوسیدن لبهاست اما باز پیشانی اش را می بوسید و بعد برای دل گیر نشدن زن لبها را هم می بوسید؛ اما حالا فرقی نمی کرد دیگر.
ملافه سفید تمام تن مچاله زن را نهان کرد . انگار که نبوده است از اول. لااقل اینجا نبوده است. شاید هم بازگشته بود به خانه.مردد شد وزیر لب گفت: «شاید رفته باشد خانه.»
الان کنار شومینه روی صندلی اش نشسته است و مثل این سالهای اخر بافتنی بدست خیره به شعله ها، بی حرف.
:برای که می بافی این صاحب مرده را اخر.
:کیست که می شناسیش هنوز
:برای کیست که می تپد هنوز دلت
زن غرقه ی سرخی اتش بود نمی دانست این غریبه چه می خواهد چه می گوید.
حتی شاید نمی شنید در هیاهوی صداهای پیچیده در سرش صدای مرد را.
باید شلیک می کرد . امده بود تا کار را تمام کند. چند شب بود که روی صندلی کنار شومینه با پک های عمیق سیگارجنگیده بود با خودش.
پس چرا به هزار بهانه که می چرخید در سرش می خواست از ان بیمارستان لعنتی بزند بیرون.چشمانش دو دو میزد خوابش می امد از انوقت که زن را اورده است اینجا فقط روی همان صندلی روبروی شومینه نشسته است وبه شراره های اتش نگریسته است.
یادش رفته بود که چراغ را سبز کند چشمان سیاه زن هوش و حواسش را برده بود و با هر قدمی که زن روی خط های عابر پیاد بر داشته بود او نیزرفته بود.با رویای عشق رفته بود بعد از سه روز که به خود امده بود سرهنگ عباسی توبیخ کرده بودش.
بچه نخواسته بودند دوتایی کافی بودند برای هم . مرد دست می چرخاند لابه لای موهای سیاه زن و از سیر تا پیاز اتفاقات ان روز را می گفت وبعد زن با یک الهی قربونت برم چی بگم شمسی ... شروع می کرد و...
اما حالا خیلی وقت بود که هیچ نگفته بودند باهم. زن ان روز های اول بیماری می گفت: « فکر می کنم که بگویم ولی کلمات به هم می ریزند و دور می شوند دور دور» بعد لب هایش را می جوید وچشمان به اشک نشسته اش را نهان می کرد از مرد. و مرد می گفت باورت میشود زنه همین درد ترا داشته است ان وقت 20 سال ازگاربرای شوهر مرده اش میز صبحانه می چیده است. تو که چیزیت نیست فقط کلماتت جفت وجور نمی شوند وزن از شوخی تلخ ونابجای مرد فقط نگاهش را از او می چرخاند به سمت پنجره.
وحالا مرد روبروی این تخت لعنتی با یک تپانچه فکر می کرد چه قدر خوب اگر او مرده بود و زن 20سال ازگار برای او میز صبحانه می چید.
تپاچه را بالا برد وسه بار شلیک کرد وزیر لب گفت: «ببخش نسرین دیگر تحمل رنج کشیدنت را نداشتم.»