تبليغاتX
گاهي براي آگاهي

گاهي براي آگاهي

گاهنامه ی مجازی علامه ای ها در راه آگاهی

سر آغاز

اندیشیدن انعکاس دهنده ی دغدغه هاست دغدغه های انسان. و دغدغه نشان دهنده ی وجودی اصیل است. وجودی که از درون تکان خورده است و اصیل ترین و ارزشمند ترین فعل جهانی را تفکر را انجام داده است.

گاهنامه ی گاهی برای آگاهی آیینه ای است از قسمتی کوچک از تجلی تفکر در میان دانشجویان علامه:

 تأملی انتقادی در باب ایده حکومت جهانی : از رؤیای جهان‌ْوطن تا جهانشمولی حقوق
حسین فراستخواه

درباره ضرورت رعایت اخلاق سیاسی
مهدی عربشاهی

جنبش دانشجویی و دولت نفتی
رشید اسماعیلی

نقدي بر خط و مشي حاكم بر حركت هاي انتقادي جنبش دانشجويي
حمید قهوه چیان

نگاهی به نقد حمید قهوه چیان بر تجمع هشتم آبان
امیر حسین ایرجی

دریغا ملت ایران از همان جایی زخم می خورد که بدان امید دارد
کوروش جنتی

چرا ابن سینا بخوانیم؟
میثم امانی

بودجه.1
هادی کهال زاده

بالا رفتن از دیوار دشمن
نفیسه زارع

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:30  توسط   | 

تأملی انتقادی در باب ایده حکومت جهانی : از رؤیای جهان‌ْوطن تا جهانشمولی حقوق

حسین فراستخواه

«اگر این جهان نتواند روزی به صورت جهانی واحد درآید، هیچ میل ندارم که در آن زندگی کنم». این جمله مهاتما گاندی است که روزگاری کوشید تا هند را «آزاد» کند. مردم هند از او آموختند که می‌توان با حفظ استقلال ملی و منافع داخلی و نیز بدون بیگانه‌ستیزی، پیشرفت کرد. برای همین است که «هند امروز»، یک کشور توسعه یافته، دموکراتیک و انسانی و در زمره کشورهای جهان اول است. باری، به نظر می‌رسد بدون دیدگاهی مبتنی بر سیاست عدم خشونت، نتوان به آسانی الگویی از توسعه مبتنی بر حقوق بشر و سازگار با روند جهانی‌شدن را محقق ساخت و این راهی است که برای ما بسی دور و دراز می‌نماید. هرچند یادداشت حاضر، ایده «حکومت جهانی» را بررسی می‌کند، اما غرض آن نفی یا اثبات حقانیت این ایده نیست، بلکه بیشتر نشان دادن رویکردی است که دغدغه صلح پایدار و جهانی عاری از خشونت و جنگ دارد؛ زیرا تنها در چنین جهانی است که «حق بر توسعه» گرامی داشته می‌شود. ایده حکومت جهانی، پس از فراز و نشیب‌های بسیار، اکنون در پارادایم لیبرالی در قالب «جهانی‌شدن» ارایه می‌شود. رد پای این ایده را در قالب عباراتی از قبیل «جهان‌وطن»، «شهروند جهانی» و «حکومت جهانی»، در اندیشه‌های فیلسوفان یونان باستان از جمله هراکلیتوس و دموکریتوس تا نویسندگانی چون ویکتور هوگو و نیز فیلسوفان روشنگری به ویژه ایمانوئل کانت می‌توان جست‌وجو کرد. در دوران معاصر نیز می‌توان به افرادی چون گاندی و آلبرت اینشتین و فیلسوفی چون یورگن هابرماس اشاره نمود. علاوه بر اینان، در میان فیلسوفان پست‌مدرن هم می‌توان از ژاک دریدا یاد کرد. اما به راحتی نمی‌توان گفت که ایده اندیشمندان یادشده، دقیقا مطابق همان چیزی است که امروزه با عنوان خاص «جهانی‌شدن» بیان می‌شود و نوشتار حاضر با در نظر گرفتن سطحی از رواداری منطقی (Logical Tolerance) در صدد ارایه تفسیری از این دیدگاه است و برای اجمال در بیان نظر، بحث را به دیدگاه کانت در مقاله «معنای تاریخ کلی در غایت جهان‌وطنی» معطوف کرده‌است. نگارنده برای نزدیک کردن موضوع به دوران معاصر، با مراجعه به تاریخ قرن بیستم و با اخذ نامه اینشتین به مجمع عمومی سازمان ملل به علاوه نقد چهار تن از روشنفکران روسی به وی و پاسخ متقابل اینشتین به آنها، سعی نموده تا فضای گفتمانی موجود در ایدئولوژی سوسیال را نیز بازنمایی کند.

یکی از انتقادهایی که چپ‌ها به جهانی‌شدن دارند، این است که جهانی‌شدن به گسترش فقر، آلودگی محیط‌زیست، فرسایش حکومت‌های مرکزی و مهاجرت انسان‌ها دامن می‌زند (مولر؛ 1384). نوع انتقاداتی که این گروه از اندیشمندان به جهانی‌شدن وارد می‌کنند در نهایت منجر به پذیرش این امر می‌شود که جهانی‌شدن، پدیدآورنده مشکلاتی شده که حل آنها لاجرم در تحقق و تکامل فرایند خود جهانی‌شدن است. هرچند که در بادی امر می‌توان گفت که جهانی‌شدن به خودی خود نمی‌تواند علت موجده مشکلاتی باشد که بدون آن نیز وجود داشتند و به هر حال اتفاق می‌افتادند. یعنی نمی‌توان ادعا کرد که اگر جهانی‌شدن نبود، آنگاه فقر، آلودگی محیط‌زیست یا مهاجرت نیز نبود و به طریق اولی نمی‌توان گفت که اگر جهانی‌شدن متوقف شود، فقر فزاینده و سایر مشکلات یادشده نیز باز خواهند ایستاد. پس نتیجه آن است که جهانی‌شدن نه علت موجده و نه علت مبقیه‌ی مسائلی از این دست است، ولی به هر حال اگر هم بخواهیم چاره‌ای برای آنها بیندیشیم، لاجرم باید از مکانیسم‌های جهانی‌شدن استمداد کنیم. نقد چپ‌ها به جهانی‌شدن آنجایی جدی و قابل تأمل می‌شود که مقوله حکومت و اقتدار دولت‌ها به میان می‌آید؛ به دیگر سخن، وقتی جهانی‌شدن از منظر مخاطرات بالقوه‌ای که برای دموکراسی‌ها ایجاد می‌کند، نقد می‌شود، ارایه پاسخی قانع‌کننده به این ایراد، ضرورتی انکارناپذیر می‌یابد. البته نمی‌توان منکر این واقعیت نیز شد که دموکراسی به موازات لیبرالی شدن اقتصاد در دو دهه پیشین، به گسترشی بی‌سابقه دست یافته‌است، اما با این حال این روند با توسعه بازارهای جهانی‌شده و کاهش توان کنشی حکومت‌ها، پیش‌شرط‌های دموکراسی را – به زعم چپ‌ها- تضعیف می‌کند. اعتقاد این دسته از منتقدان آن است که تأثیرهای درازمدت جهانی‌شدن، انحصار قدرت دولت مدرن در قلمرو کشور را محدود خواهند کرد (همان). در واقع نگرانی چپ‌ها این است که جهانی‌شدن (یا همان ایده تکامل‌یافته حکومت جهانی) منجر به تضعیف اتوریته حکومت‌های مرکزی (داخلی) خواهد شد. از آن سو هانتینگتون و فوکویاما به دفاع از ایده دموکراسی جهانی و ابعاد سیاسی و حقوقی جهانی‌شدن می‌پردازند. چپ‌ها که بر اساس آمار (یعنی به روش تجربی) قادر به نفی مدعیات امثال هانتینگتون (در موج سوم دموکراسی) و فوکویاما (در پایان تاریخ و آخرین انسان) نیستند و خود به این مسئله اذعان دارند، از دری دیگر وارد شده و «جهانی‌شدن کنترل نشده» را مسئول از دست رفتن قدرت سازمان‌های بین‌المللی می‌دانند. کلاوس مولر خود می‌گوید که پیشروی روند جهانی‌شدنِ اشکال دموکراتیکِ حکومت را به دشواری می‌توان رد کرد و سپس به ارایه آماری از کشورهای دموکراتیک شده می‌پردازد که در میان آنها، کشورهای کمونیستی اروپای شرقی از جمله آخرین نمونه‌هایی است که در «موج سوم دموکراسی»، دموکراتیک شده‌اند. در حالی که نگاه آسیب‌شناسانه چپ‌ها به دموکراسی، از حیث تضعیف آن توسط نهادهای بین‌المللی، بازارهای جهانی و شرکت‌های چند ملیتی است، آسیب‌شناسی لیبرال‌ها از منظر «پارادوکس دموکراتیزاسیون» به تعبیر ساموئل هانتینگتون است که می‌گوید، خطری که کشورهای «موج سوم» را تهدید می‌کند، دیگر از جانب انقلاب‌های اجتماعی نیست. آن عده از سیاستمداران و جنبش‌هایی که از طریق انتخابات به قدرت می‌رسند و بلافاصله شیوه دموکراتیک را به نفع خود دستکاری می‌کنند، خطر اصلی را در بر دارند. به عبارت دیگر، مسئله دموکراسی جهان سوم، فروپاشی آن نیست؛ بلکه فرسایش آن، یعنی تضعیف تدریجی دموکراسی‌ها به دست رهبران انتخابی است (Huntington; 1996) و این همان چیزی است که کارل مانهایم در جامعه‌شناسی فرهنگ به آن اشاره می‌کند (مانهایم؛ 1385). البته در میان چالش‌های نفس‌گیر یادشده، فیلسوفی مانند هابرماس از منظری معتدل‌تر سخن می‌گوید. هابرماس معتقد است که یک نظام حقوقی جهان‌وطنی (آنچنان که کانت یا اینشتین در سر می‌پروراندند) که در عمل نهادینه شده باشد، به آینده‌ای دور تعلق دارد. در وضعیت گذار از نظام ملت- دولت به سیستم جهان‌وطنی، نمی‌توان گفت چه چیزی خطر بزرگتری را ایجاد می‌کند: ناپدید شدن دنیای دولت‌های تابع حقوق بین‌الملل، که دیری است معصومیت خود را از دست داده‌اند، یا ملغمه درهم و برهم نهادها و کنفرانس‌های فراملی، که می‌توانند یک مشروعیت نامطمئن را اعطا کنند، ضمن آنکه مثل همیشه متکی به اراده خیر دولت‌ها و اتحادیه‌های قدرتمند‌اند. از نظر هابرماس، در این وضعیت ناپایدار، حقوق‌بشر، تنها مبنای شناخته‌شده مشروعیت برای سیاست جامعه بین‌المللی است (هابرماس؛ 1380). در واقع هابرماس معتقد است که گفتمان حقوق‌بشر می‌تواند به میزان زیادی عوارض ناشی از جهانی‌شدن را تعدیل کند و چه بسا حقوق‌بشر بتواند نقش «کنترل کننده» فرایند جهانی‌شدن را بر عهده گیرد تا مراد منتقدان نیز حاصل شود، اما رویکرد نهایی، همان رؤیای جهان‌وطن است که اکنون با جهانشمولی حقوق‌بشر رنگی از واقعیت به خود می‌تواند گرفت.

کانت در اصل هفتم مقاله «معنای تاریخ کلی در غایت جهان‌وطنی» ایده تأسیس جامعه جهانی را مطرح می‌کند. دره‌بیدی در شرح دیدگاه کانت می‌نویسد: «اگر حرکت تاریخی انسان از توحش به تمدن و از تفرد به تجمع باشد، منطقا باید این مسیر را تا آخر بپیماید. از زندگی انفرادی به تشکیل خانواده و از تشکیل خانواده به اجتماعات قبیله‌ای و شهری و از آنجا به تشکیل «ملیت‌ها» می‌رسد. اما دلیلی ندارد که در نیمه راه بماند. ادامه این مسیر به طرف جامعه بین‌المللی است» (دره‌بیدی؛ 1384) در حقیقت گویی همان انگیزه‌ای که افراد را به تأسیس حکومت بر می‌انگیزد، همان حکومت‌ها را به تأسیس جامعه مشترک‌المنافع متشکل از ملت‌های مختلف وادار می‌کند. کار تشکیل این جامعه عبارت است از ارتباط خارجی قانون‌مند حکومت‌ها. کانت در آخرین فصل مبانی مابعدالطبیعی تعلیم حق (فلسفه حقوق)، ارتباط قانونی ملت‌ها و دولت‌ها را تحت عنوان «حق جهان‌وطن» بررسی کرده‌است (کانت؛ 1380). زمینه جغرافیایی این جامعه جهانی، کره زمین است. زمین وطن انسان است و جامعه جهانی دارای یک جهان‌وطن است. در این وطن واحد، جنگ به حکم عقل ممنوع است و دلیل ممنوعیت آن، این است که از طریق جنگ، تمام افراد یا ملت‌ها نمی‌توانند به حقوق خود دست یابند بلکه فقط فرد یا ملت پیروز به حقوق خود می‌رسد (الحق لمن غُلب). پس باید از جنگ پرهیز کرد، اما پرهیز از جنگ مستلزم صلح دایم است و تحقق صلح دایم (پایدار)، مشروط به این است که مرزهای تصنعی برداشته شود و افراد همه شهروندان یک حکومت جهانی تلقی شوند. تحقق این آرمان مستلزم تأسیس یک قانون کامل جهانی است (دره‌بیدی؛ 1384). تفصیل دیدگاه کانت در این زمینه را به مجال و مقال دیگری وامی‌نهم و در پایان اشاره‌ای کوتاه به آنچه میان اینشتین و روشنفکران روسی (بر سر نامه  اینشتین به سازمان ملل) گذشت، می‌کنم.

اینشتین در 1947، یعنی یک سال پیش از مرگ گاندی و نیز تصویب اعلامیه جهانی حقوق‌بشر، نامه سرگشاده‌ای به مجمع عمومی سازمان ملل متحد می‌نگارد و در آن، ضمن هشدار درباره خطر جنگ در جهان، به ضرورت یک سازماندهی بین‌المللی اشاره می‌کند. جنگ‌های جهانی، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی و فجایع ناشی از آن روح اینشتین را از قضیه بمب اتم به شدت آزرده ساخته‌بود به طوری که وی پس از آن تا پایان عمر دست از فعالیت در راستای عدم خشونت و صلح‌طلبی بر نداشت. با اینکه او خود گرایش به اندیشه‌های سوسیالیستی داشت، اما از سوی تندروهای چپ مورد انتقاد قرار گرفت. اینشتین هرچند به محدودیت‌های اتوریته سازمان‌های بین‌المللی واقف است، اما جهانی‌شدن امنیت و صلح را دلیل کافی برای پیگیری این ایده می‌داند و در آن نامه متذکر می‌شود، تا هنگامی که تغییری در مفهوم سنتی حاکمیت ملی حاصل نگردد، هرگز توافق کامل درباره کنترل بین‌المللی و مدیریت انرژی اتمی یا درباره خلع سلاح عمومی به وجود نخواهد آمد. چون تا زمانی که انرژی اتمی و تسلیحات، جزئی حیاتی از امنیت ملی شمرده می‌شود، هیچ ملتی جز ستایش لفظی کاری برای کنوانسیون‌های بین‌المللی انجام نخواهد داد (اینشتین؛ 1373). پس به زعم اینشتین فقط هنگامی به امنیت همگانی دست خواهیم یافت که تضمین‌های قانونی و اجرایی لازم ایجاب کنند که امنیت نظامی دیگر مسئله تک‌تک دولت‌ها نباشد. بین تدارک جنگ، از یک سو، و تدارک جامعه جهانی استوار و قانون و نظم، از سوی دیگر، هیچ‌گونه سازشی قابل تصور نیست (همان). از همین رو وی از مدل حکومت فراملی که با تمام توان به تقویت سازمان ملل اهتمام ورزد، دفاع می‌کند. همینطور، وی معتقد است که مجمع عمومی نباید اختیارات خود را به شورای امنیت تفویض کند، زیرا این رکن سازمان به سبب نقص‌های ناشی از حق وتو، عملا به حالت فلج افتاده‌است. در این نامه اینشتین با در نظر گرفتن مخالفت اتحاد شوروی با فکر حکومت جهانی، اظهار امیدواری می‌کند که در صورت مطرح شدن پیشنهاد منصفانه‌ای برای ایجاد امنیت حقیقی، نمی‌توان یقین داشت که باز شوروی بر مخالفت خود پافشاری کند. از نظر وی، وظیفه سازمان ملل و حکومت جهانی، تضمین امنیت، آرامش و رفاه برای تمامی انسان‌ها است. در پاسخ به اینشتین، چهار نفر از روشنفکران روسی (سرگئی واویلوف، آ.ن. فرومکین، آ.ف. یوفیه، ن.ن. سیمونوف) اندیشه حکومت جهانی را یک فکر خوش‌نما می‌دانند که توسط امپریالسیت‌ها و گروهی از اندیشمندان کشورهای سرمایه‌داری دفاع می‌شود و به کنایه می‌نویسند که این‌گونه افراد صلح‌طلب و لیبرال‌منش بر این باورند که «حکومت جهانی» معجون موثری بر ضد همه شیاطین جهان و پاسدار صلح پایدار خواهد بود. ادعای نویسندگان این نامه نیز درست مانند مدعیان مخالفت با جهانی‌شدن، مسئله حاکمیت ملی است. گویی حاکمیت ملی بهانه‌ای دم دستی است که حتی مخالفان اتحادیه شدن اروپا هم از آن بهره‌ای می‌بردند! خلاصه آنکه روشنفکران مزبور، در این نامه، ایده حکومت جهانی را به شدت محکوم کرده و آن را فکری عقب‌مانده دانسته بودند و در اثنای آن به دفاع از انقلاب سوسیالیستی اکتبر و حکومت شوروی پرداخته بودند. از نظر آنان صلح و دموکراسی در جایی که سرمایه حکومت دارد، امری ناممکن است. نویسندگان نامه همچنین ضمن اشاره به اهدافی که آمریکا از طریق سازمان ملل پیگیری می‌کند، پیشنهاد اینشتین را دفاعی آشکار از امپریالیسم آمریکا دانسته‌اند. در پاسخ به این نامه، هرچند اینشتین نخست همدلی‌هایی با نظام سوسیالیستی و برنامه‌ریزی‌های اقتصادی روسیه ابراز می‌کند و از نظام بازار آزاد و سرمایه‌داری انتقاد می‌نماید، ولی در ادامه نکاتی را یادآور می‌شود که بیان آنها در اینجا خالی از فایده نیست. اینشتین می‌نویسد: «... نباید مرتکب این اشتباه شویم که گویا تمام مصیبت‌های اجتماعی و سیاسی موجود، معلول نظام سرمایه‌داری است و نفس برقراری سوسیالیسم قادر خواهد بود تا تمام بیماری‌های اجتماعی و سیاسی بشر را درمان کند؛ خطر چنین اعتقادی پیش از هرچیز در آن است که با تبدیل یک روش اجتماعی ممکن، به نوعی کلیسا، که همه انسان‌های خارج از قلمرو خود را خیانتکار یا شریر خواهند خواند، روحیه عدم تساهل متعصبانه را در تمامی پیروان صدیق خود تشویق خواهد کرد... یقین دارم به خوبی می‌دانید که در طول تاریخ باورهایی چنین خشک و انعطاف‌ناپذیر، چه رنج‌های نالازمی به انسان‌ها تحمیل کرده‌است... هرگونه حکومت، تا بدانجا که گرایش به استبداد را در عمق وجود خود می‌پروراند، فی‌نفسه شر است... خطر این فساد در کشوری که دولت آن نه فقط بر نیروهای مسلح بلکه بر تمام مجاری و منابع آموزشی و اطلاعاتی و همچنین بر حیات اقتصادی یکایک شهروندان تسلط دارد، حادتر است... سوسیالیسم را نمی‌توان در نفس خود راه حل تمام مسائل اجتماعی دانست» (همان). از این جملات می‌توان فهمید که رویکرد کلی اینشتین به رغم انتقادات او به سرمایه‌داری، نسبت به سوسیالیسم چیست. او در این پاسخ خود، تلاش این دسته از افراد در نشان دادن سازمان ملل به عنوان بازیچه دست آمریکا و نیز آوار کردن تمام مسائل بر سر سرمایه‌داری و امپریالیسم را «استدلال‌هایی اسطوره پردازانه» می‌داند. همچنین ضمن آنکه خود نیز به برخی سیاست‌های آمریکا نقد دارد، اما پیشنهادهای آمریکا در زمینه سلاح‌های اتمی را کوششی در جهت سازماندهی امنیت فراملی و جهانی می‌داند. در خصوص سیاست‌های اقتصادی آمریکا، اینشتین به نکات بسیار قابل توجهی اشاره می‌کند که بیان همه آنها از حوصله این نوشتار خارج است و خواننده ارجمند می‌تواند به مراجعه به کتاب «حاصل عمر» به مطالعه تمام نکات آن بپردازد. سرانجام آنکه گویی دغدغه صلح، انسان‌ها را وادار می‌کند تا با مسئولیت بیشتر و فارغ از گرایش‌های کورکورانه ایدئولوژیک به دنبال رهیافت‌های مؤثر بگردند؛ درست مثل همین پروفسور اینشتین!

_______________________________________

برخی منابع:

1.       اینشتین، آلبرت (1373). حاصل عمر. ترجمه ناصر موفقیان. تهران. علمی و فرهنگی

2.       مولر، کلاوس (1384). حاکمیت، دموکراسی و سیاست جهانی در دوران جهانی‌شدن. ترجمه لطفعلی سمینو. تهران. اختران

3.       هابرماس، یورگن (1380). جهانی‌شدن و آینده دموکراسی. ترجمه کمال پولادی. تهران. مرکز

4.       مانهایم، کارل (1385). دموکراتیک شدن فرهنک. ترجمه پرویز اجلالی. تهران. نی

5.       کانت، ایمانوئل (1380). فلسفه حقوق. ترجمه منوچهر صانعی دره‌بیدی. تهران. نقش و نگار

6.       صانعی دره‌بیدی، منوچهر (1384). رشد عقل. تهران. نقش و نگار

7.       Huntington, Samuel P. (1996). "Democracy for the long Haul", in: Journal of Democracy, Bd. 7, No. 2, 3-13

_______________________________________

* این مطلب در ویژه‌نامه تئوریک دنیای اقتصاد شهریور ماه به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:29  توسط   | 

درباره ضرورت رعایت اخلاق سیاسی

مهدی عربشاهی

در حاشیه تلاش مدعیان چپ برای مصادره تجمعات تحکیم و انجمن های اسلامی دانشجویان

           در تجمع باشکوه دانشجویان در دانشگاه پلی تکنیک که به دعوت انجمن اسلامی منتخب این دانشگاه و با حضور انجمنهای شهر تهران (دفتر تحکیم وحدت) و سایر گروههای دانشجویی برگزار شده بود، نکته ای که نظر بسیاری را به خود جلب کرد تلاش هر چند ناكام جریانی که خود را با عناوین "آزادی خواه و برابری طلب" و یا "دانشجویان سوسیالیست" معرفی می کند برای مصادره این تجمع که به یاد سه تن از اعضای زندانی انجمن اسلامی پلی تکنیک(احمد قصابان،مجید توکلی و احسان منصوری) برگزار شده بود از طریق خبررسانی غیر واقعی و غلو شده  از تجمع و کوشش برای به نمایش در آوردن تصویری غیر واقعی از آن بود.

فعالان دانشجویی و افرادی که با فضای دانشگاه پلی تکنیک و سابقه فعالیت های 1 دهه اخیر انجمن اسلامی امیرکبیر در راه اندازی فراکسیون مدرن دفتر تحکیم و دگردیسی آن به یک سازمان مدنی مدافع دموکراسی و آزادی آشنایی دارند به خوبی آگاهند که فضای عمومی این دانشگاه و انجمن آن ضمن آنکه فضایی رادیکال در پیگیری مطالبات دانشجویان و نیز جامعه است و همواره ازآن به عنوان قلب تپنده جنبش دانشجویی یاد می شود اما سمت و سوی فکری آن رو به سوی دموکراسی(به معنای دموکراسی پارلمانی و احترام به حقوق افراد به عنوان اصل اساسی دموکراسی)، حقوق بشر و تساهل بوده و نسبتی با پلاکاردهای سرخ دوستان برقرار نمی کند . موضوعی که به راحتی می توان آن را از لا به لای نوشته ها ، مصاحبه ها و ابراز نظرات دانشجویان و فعالان این انجمن و بیانیه ها و مواضع رسمی اعلام شده آن دریافت و به همین دلیل این گونه خبر رسانی ها تاثیری بر قاطبه فعالان دانشجویی و دانشجویانی که در دانشگاههای ایران مشغول به تحصیل می باشند ندارد.اما موضوعی که انگیزه نویسنده برای نوشتن این مقاله شد تکرار دوباره این رفتار غیر اخلاقی از سوی جریان مدعی "سوسیالیسم" در یک ساله اخیر بوده است که لزوم نگارش مقاله ای که به شفاف کردن این رفتارها بپردازد را یادآوری می کند.    

            حضور این گروه از دانشجویان در تجمعات همواره  با سیاست "هر نفر، یک پلاکارد سرخ رنگ بزرگ" همراه است . تلاش وسیع برای قرار دادن این پلاکاردها در جلوی تجمع کنندگان به گونه ای که الغا کننده این نکته باشد که همه دانشجویان در پشت این پلاکاردها قرار گرفته اند و گرفتن عکس از زاویه هایی که در آن تنها پلاکاردهای سرخ دیده شود و پوشش رسانه ای وسیع سایت ها و وبلاگهایی که گرایشات چپ دارند، برنامه حساب شده ای است تا جمعیتی که حداکثر 20 تا 30 نفر هستند، خود را صاحب تجمع نشان دهند. متاسفانه این دومین باری بود که این گروه  دست به حرکت غیراخلاقی خود زده و با سوء استفاده از حسن نیت برگزار کنندگان تجمع که همه هزینه ها را به جان خریده اند، تلاش نمودند تا با بزرگ نمایی حضور خود  از بستری که توسط دیگران مهیا شده حداکثر استفاده را ببرند. بار اول تجمع 16 آذر سال گذشته بود که دفتر تحکیم وحدت با تبلیغات خود تجمعی را با شعار "دانشگاه زنده است" برگزار نمود و دانشجویان چپ مشابه همین رفتار را انجام داده و حتی با راه انداختن هیاهوی فراوان تلاش نمودند تا از خوانده شدن سرود "ای ایران" و یا سخنان سخنرانان غیرهمفکرشان جلوگیری کنند. پس از پایان این تجمع هم مصاحبه ها و مقالات جالبی از برخی هواداران این جریان منتشر شد که از "برافراشته شدن پرچم های سرخ بر فراز جنبش دانشجویی" خبر می دادند. به طور مثال یکی از این افراد در مصاحبه ای با سایت "اخبار روز" حضور چپ ها را در تجمع دفتر تحکیم وحدت "فرصتی برای اعلام موجودیت" دانشجویان سوسیالیست بیان نمود و با بیان جملاتی نظیر "چیزی که برای نهادی مثل تحکیم پایان کار محسوب می شود، به وضوح برای چپ آغاز کار است"، "ما تولد خود را در سالروز مرگ سیاسی امثال ثحکیم جشن گرفتیم"، "لیبرالیسم در ایران مستقیما به پنتاگون وصل می شود" و ... عمق صداقت خود را در اتحاد با سایر جریانهای دانشجویی نشان دادند!

            اینجانب اگرچه تا پیش از رخ دادن وقایع 16 آذر سال گذشته معتقد بودم که کلیه دانشجویان با گرایشات مختلف فکری و ایدئولوژیک می توانند بر سر حداقلهایی چون "دفاع از آزادیهای آکادمیک" و یا خواست آزادی دانشجویان زندانی به صورت موردی متحد شوند، با مشاهده برخوردهای غیراخلاقی نظیر آنچه که در بالا گفته شد به این نتیجه رسیدم که تنها با جریانهایی می توان همکاری نمود که با رعایت حداقلی از اخلاق سیاسی فارغ از اختلافات ایدئولوژیک، به ملزومات کار جمعی پایبند باشند. . در این باره تذکر چند نکته را لازم می دانم:

۱-     اگرچه به هیچ وجه پرداخت هزینه را ملاکی برای مشروعیت بخشی به جریانهای مختلف نمی دانم اما باید پذیرفت که دفتر تحکیم وحدت در سالیان اخیر به عنوان سازمانی پیشتاز در میان دانشجویان منتقد عمل نموده و هزینه های آن را نیز پرداخت نموده است. در تیر ماه 1386 روزهایی را پشت سر گذاشتیم که نزدیک به 30 نفر از فعالان فعلی و سالیان اخیر دفتر تحکیم وحدت در بازداشتگاه 209 به سر می بردند. متاسفانه در لحظاتی چون 18 تیر که احتمال برخورد جدی با فعالان دانشجویی می رود از پرچم های سرخ بر فراز جنبش دانشجویی خبری نیست و فعالان موسوم به چپ دانشجویی در ماههای اخیر حتی به دفاع جدی از کسانی که از نظر فکری به آنها نزدیک بوده و بازداشت شدند (نظیر آقای سهیل آصفی) هم نپرداختند.

 

2-     باید این نکته را در نظر داشت که موضوع  بحث حضور یا عدم حضور یک جمع، حلقه یا جریان فکری در یک تجمع نیست زیرا این حق طبیعی همه دانشجویان و حتی مردم عادی است که بتوانند در تجمعی شناسنامه دار شرکت کنند. مساله اصلی این است که تلاش یک جریان برای مصادره به مطلوب یک تجمع از پیش اعلام شده(بخوانید تجمعات دفتر تحکیم وحدت و انجمن های اسلامی دانشجویان) با محوریت شعارهای مشخص و درخواست های معین، از طریق بالا بردن هماهنگ چند پلاکارد سرخ و سپس پوشش به شدت غلو شده و غیر واقعی از حضور فعالان چپ در تجمع و استقبال دانشجویان از حضور آنان! برای دوپینگ تبلیغاتی و الغاء این موضوع که تجمع توسط فعالان چپ برگزار شده عملی در تضاد با اصول اخلاقی است. اصولی که تمامی جریانات سیاسی برای بهبود وضعیت ایران باید به آن پایبند باشند وگرنه خود به بازتولیدکننده وضعیت فعلی ایران مبدل خواهند شد.

 

3-      آنان که با فضای سال های اخیر دانشگاه های ایران از نزديک آشنایی دارند می دانند ادعای اکثریت بودن جریان مذکور در تجمعات دانشجویی غیر واقعی بوده وارتباطی با فضای فعالیت های دانشجویی ندارد. اکثریت دانشجویان ایران مدتهاست که پیگیری دموکراسی و حقوق بشر در یک ساختار دموکراتیک را در کنار دفاع از حقوق صنفی شان سرلوحه فعالیت های خود قرار داده اند. متاسفانه مدعیان چپ در دانشگاهها  برای حضور در فضای دانشجویی به جای آنکه با پذیرش این واقعیت که در دانشگاهها و بدنه عمومی دانشجویی فاقد جایگاه معتبر و وزن موثری هستند، به نقد فعالیت ها و گفتمان خود برای بهبود وضعیت مقبولیتشان بپردازند، سعی دارند با پروپاگاندا و در عین حال سازماندهی جمع های حداکثر چند ده نفره برای مصادره تجمعات تحکیم و انجمن ها خود را به عنوان یک جریان تاثیرگذار در دانشگاه های ایران معرفی کنند. از سویی اگر در گذشته بهانه این گروه برای چنین رفتارهایی وجود حاشیه امن نسبی در تجمعات انجمن ها و دفتر تحکیم بود امروز با غیرقانونی اعلام شدن اکثر انجمن ها و برخوردهای بسیار شدید حاکمیت با فعالان تحکیمی این بهانه نیز از آنان سلب شده و خود آنان به خوبی واقفند که شاید حتی هزینه احتمالی فعالیت های مستقل آنان کمتر از هزینه های فعلی فعالان انجمن های اسلامی دانشجویان باشد.

 

4-      اگر این دوستان مدعی حضور تاثیرگذار و انبوه در دانشگاه ها هستند می توانند با برگزاری تجمعات مستقل و جداگانه و از پیش تعیین شده خود در هر دانشگاهی که می پسندند وزن و تاثیرگذاری خود در دانشگاهها را به بوته آزمایش و قضاوت بگذارند. اینگونه هم وزن واقعی آنان در دانشگاهها برای خودشان و دیگران مشخص می شود که می تواند به واقعی تر شدن فضای ذهنی و شفاف شدن فضای عمومی فعالان سیاسی و مدنی در برآورد از میزان مقبولیت شعارهای چپ ارتدکس در دانشگاهها کمک کند و هم به خود این فعالان فرصت ارزیابی واقعی تری از وزن سیاسیشان دردانشگاه ها می دهد و بدین گونه فضا را برای نقد درونیشان فراهم می کند. کاری که فعالان دفتر تحکیم در یک دهه گذشته اهتمام بسیار بدان داشته اند و همین موضوع هم باعث مقبولیت نسبی انجمن های اسلامی دانشجویان در دانشگاههای ایران شده است وگرنه حضور در حاشیه تجمعات انجمن ها با جمع های 20 نفره که عموما اعضای آنها نیز در تمام این تجمعات ثابت هستند هیچ کمکی به افزایش وزن دوستان و بالا رفتن مقبولیت شعارهایشان در میان دانشجویان نخواهد داشت. هر چند که ممکن است برخی از فعالان سیاسی سابق جریان چپ که به دلیل سالها دوری از فضای سیاسی اجتماعی ایران به دلایل مختلف و از جمله اقامت اجباری در خارج از کشور ارتباط خود را با واقعیت های ایران از دست داده اند آن را به حساب مقبولیت دوباره این اندیشه های ایدوئولوژیک در دانشگاهها بگذارند.اما واقعیت راه خود را می پیماید و منتظر این گونه توهمات دور از واقع نمی ماند.

 

5-      ضمن اعلام این مطلب که به هیچ وجه با تکثر درونی فعالان دانشجویی منتقد، مخالف نیستم (آرزوی همه ما روزی است که هویتهای مختلف حاضر در دانشگاه همگی امکان برپایی تشکل های مورد نظر خود را داشته باشند)  و با احترام تمام به همه جریانهای منتقد دانشجویی از دانشجویان موسوم به "آزادی خواه و برابری طلب" می خواهم تا  ازهم اکنون به فکر برنامه ای مستقل برای 16 آذر باشند. این مساله به هیچ وجه به معنی تقابل فعالان دانشجویی با یکدیگر نیست، اما این حق هر جریانی است که در مورد جزییات نحوه اجرای برنامه های خود از قبیل شعارها، سرودها، پلاکاردها و ... تصمیم گیر باشد و این حق را باید به رسمیت شناخت. سایر جریانهایی هم که به صورت گروهی خواهان حضور در برنامه ها وتجمعات دفتر تحکیم وحدت هستند می توانند با اعلام شرایط مورد نظرشان در صورت توافق دوجانبه در این برنامه ها مشارکت کنند. به نظر می رسد که این عقلانی ترین و طبیعی ترین راه ممکن برای پرهیز از اختلافات درونی جریانات منتقد دانشجویی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:28  توسط   | 

جنبش دانشجویی و دولت نفتی رشید اسماعیلی

رشید اسماعیلی

(برای عباس عبدی و صدایش که در هیاهوی قدرت شنیده نمی شود)

چرا به دموکراسی نمی رسیم؟ این سئوالی است به غایت مهم که از فرط تکرار اکنون می رود تا به کلیشه ای ملال آور تبدیل شود. از روزی که دموکراسی به دغدغه ی بخشی از روشنفکران ایرانی تبدیل شد و پس از آن گاه و بی گاه به لیست مطالبات بخشی از مردم نیز اضافه شد این سئوال مطرح بوده است .

این سئوال خصوصا پس از افول و شکست جنبش اصلاحات (۱۳۷۶-۱۳۸۴ خورشیدی) به محور کانونی مجادلات روشنفکری تبدیل شد. طیف پرسشها همواره متفاوت بوده است. عده ای «مذهب» را مهمترین مانع دموکراسی در ایران می بینند و برخی دیگر با استدلالات مشابه مشکل را «فرهنگی» می بینند و آگاهی بخشی به توده ها را راه حل مسئله می دانند. این تحلیلها اما از درک علل پیداش دموکراسی عاجزند و شرایط اقتصادی- اجتماعی پیدایش دموکراسی را نادیده می گیرند. این غفلت(یا شاید نا آگاهی) – که شرح دلایلش مجالی دیگر می طلبد- به حدی است که برخی از روشنفکران ایرانی می کوشند هم از دموکراسی دفاع کنند و هم با اقتصاد آزاد مبارزه ! بسیاری از روشنفکران ایرانی نمی توانند یا نمی خواهند رابطه ی بین اقتصاد آزاد و دموکراسی را درک کنند. آنها از درک این نکته عاجزند که بدون وجود یک بخش خصوصی قدرتمند و یک بورژوازی مستقل و نیرومند صحبت کردن از دموکراسی به فریاد با لبهای دوخته می ماند. بررسی تاریخ گذار دموکراتیک نشان می دهد که تنها دولتهایی دموکراتیک می شوند که منابع مالی شان را از راه مالیات شهروندان به دست می آورند. دولتی که خود به مثابه پدر خانواده در نقش پ قیم اقتصادی جامعه نیز ظاهر می شود، هرگز به دمکراسی تن نمی دهد. از اینجاست که نقش پیشتاز بورژوازی مستقل از دولت و پیوند وثیق اقتصاد آزاد با دموکراسی رخ می نماید: بدون اقتصاد آزاد ، بوژوازی مستقل به وجود نمی آید و بدون بورژوازی مستقل که موجد مفهوم شهروند و مهمترین منبع مالی دولت باشد دموکراسی شکل نخواهد گرفت. در واقع به تعبیر رسا و دقیق برینگتون مور در کتاب ریشه های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی: «بورژوازی نباشد،دموکراسی هم نیست» بورژوازی مستقل و نیرومند بزرگترین مانع در برابر تعرض دولت به حوزه ی جامعه ی مدنی است.

در ایران اما وابستگی شدید بودجه ی عمومی به در آمدهای نفتی مهمترین مانع آزاد سازی اقتصاد و در نتیجه مانع مهمی در برابر پیدایش بورژوازی مستقل و دموکراسی است. در واقع ما به دموکراسی نمی رسیم به این دلیل که دولت منبع مالی خود را از فروش نفت تامین می کند و احتیاجی به مالیات شهروندان ندارد. «عقلانیت نفتی» جایی برای رشد عقلانیت دموکراتیک نمی گذارد در واقع پول نفت نه فقط مانع دموکراسی در ایران که مانع توسعه و رشد اقتصادی هم هست. مشکل اصلی ایران و بسیاری دیگر از کشورهای خاورمیانه نه مذهب و فرهنگ که وجود دولت نفتی است.

فرهنگ در واقع همواره توضیح دهنده ای کاذب برای تبیین علل شکست جنبشهای دموکراتیک در خاورمیانه است. تحلیلهایی که نقش اصلی را به فرهنگ می دهند و از زمینه های اقتصادی دموکراسی غفلت می کنند نه تنها ره به جایی نمی برند که سالهاست حرکتهای دموکراسی خواهانه در ایران را به بیراهه برده اند. حل مسئله ی دولت نفتی در ایران شاید به معنای پیمودن تمام راه دموکراسی نباشد و شاید نتوان از برخی موانع فرهنگی و تاریخی دموکراسی در ایران به سادگی در گذشت اما آنچه مسلم است بدون حل مسئله ی دولت نفتی دموکراسی در ایران نا ممکن است. در واقع شکستن ساخت دولت مطلق ی نفتی از طریق حذف نقش ممتاز درآمدهای نفتی در بودجه ی عمومی مقدمه ی لازم و واجب حرکت به سوی یک ساختار دموکراتیک آزاد و یک نظام اقتصادی توسعه یافته است. بدین ترتیب عقلانیت اقتصاد مدرن و عقلانیت دموکراتیک جایگزین عقلانیت نفتی شده و راه برای اصلاحات اقتصادی و اجتماعی نیز باز می شود. از این رو توجه ویژه به این مسئله در بین فعالین دانشجویی و دامن زدن به این بحث جهت تبدیل آن به یک دیسکورس فراگیر می تواند به عنوان یک هدف استراتژیک پیش روی جنبش دانشجویی قرار گیرد. جریانات دانشجویی می توانند با برگزاری جلسات بحث و گفتگو در این مورد و دعوت صاحبنظران، «حل مسئله ی دولت نفتی» را به مسئله ی «همه» تبدیل کنند.

پی نوشت:

مباحث عباس عبدی در این مورد عمیق و خواندنی است. که در این آدرس قابل مطالعه است:www.ayande.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:27  توسط   | 

نقدي بر خط و مشي حاكم بر حركت هاي انتقادي جنبش دانشجويي

حمید قهوه چیان

آن چه نگارش اين يادداشت را مقدر نمود تجمع اخيري بود كه در دانشكده ي علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي اتفاق افتاد كه (8 آبانماه)  طي آن تجمعي در اين دانشگاه برگزار شد. متأسفانه مازيار سميعي دوست ارجمند و عزيزمان نيز دستگير شد كه اميدوارم هر چه زودتر آزاد شود چرا كه جاي انديشمند زندان نيست.زندان جاي بهكاران و بزهكاران است نه دانشجويان و روشنفكران. در اين تحصن دانشجويان، معترض مسائل و مشكلات جامعه ي دانشگاهي شده، خواستار مطالبات به حقشان بودند. اما روند اين جريان و در كل روند فعلي فعالين دانشجويي در زمان حاضر مورد انتقاد است. *

دانشجو گوشت قرباني نيست. اين انتقاد نه به احزاب و دولت بلكه در وهله ي اصلي به خود دانشجويان نيز وارد است. فعالين دانشجويي كه در صدد برگزاري برنامه هاي راديكال خويش، تمامي حد و مرز ها را شكسته و آرمانخواهي راديكال خويش را ملاك قرار داده اند مسئول تند روي هاي خويش بايد باشند.حق تحصيل ، حق آزادي و... حقوق اساسي و بنياديي است.براي مثال اگر شما را از ورود به جايي كه مطلوب شماست منع مي كنند چاره در كوبيدن سر بر در نيست. شما آنقدر سر بر در خواهيد كوفت كه انرژي خويش را از دست داده، چه بسا جان خود را نيز ازدست دهيد. پس چاره ي ديگري بينديشيد. دانشجو را گوشت ِ قرباني نكنيد.

متأسفانه اين نكته ي مهم در روند جنبش دانشجويي رو به فراموشي رفته كه جنبش دانشجويي جنبشي اصلاحي انتقادي است نه جنبشي انقلابي انتقادي. آري ما آرمانخواهيم اما يادمان نرود كه صيانت ذات، خواست اول و عنصر اساسي حقوق طبيعي ماست. اين روند مخالف اين حق متعالي است. اينكه آرمان خواهي و حق جويي مان را داشته باشيم اما خود را قرباني شرايط  نكنيم. حركت هاي راديكال در دانشگاه بايد متوقف شود چرا كه اين مخالف صريح با روند اصلاحي – انتقادي بودن ِ دانشگاه و مخالف حق صيانت ذات است. در هر حركتي بايد جاده را نگريست و هزينه ها را مقابل دستاوردهايمان قرار دهيم تا حركت آغاز شود. تكرار اشتباه در ايران مختص تمام نسل هاست.توده اي ها، ايران را نديدند. شوروي دستور داد و توده اي ها اطاعت نمودند.اگر اطاعت معقول نباشد بحران خلق مي شود. و بحران ها نسل ها را بر باد مي دهد. تجمع هاي دانشجويي بايد خودجوش ايجاد شوند. يعني دانشجويان در شرايطي قرار بگيرند و آگاهي پيدا كنند كه الان موقع اعتراض است؛ نه اينكه فعالين تجمع ها را مصنوعاً(به مهناي ساختن) ايجاد كنند. نه اينكه به تبع پلي تكنيك ، علامه نيز تجمع كند. بايد دانشجويان علامه(كه در حد يك برنامه ي اعتراضي باشند ) تجمع كنند.

اگر در پيگيري آرمان هايمان عجول باشيم آرمانهايمان موقتي و سطحي خواهد بود. دموكراسي ، حقوق بشر ، كرامت انساني با تمرين حاصل مي شود. تمرين محتاج اراده ي آزاد است. بايد زمينه سازي كرد نه افراد را مقابل شرايط مكرَه قرار داد. بايد احترام را ياد گرفت حتي نسبت به دشمن؛ الگويي كه مدرس اش گاندي بود.

تجمع در شرايط فعلي موجب تشديد سختگيري ها مي شود؛ حرمت هاي بيشتري شكسته مي شود، زمينه ها و فرصت هاي موجود براي اصلاح محدود مي شود و آنوقت است ماخودمان بيشتر محروم مي شويم. البته اين روند مختص تجمعات نيست بلكه هر فعاليت راديكال ديگري را نيز شامل مي شود.عملكرد فعلي دقيقاً ايجاد محدوديت بيشتر براي آينده ي خود ماست .اعتراض و انتقاد طبيعت جنبش دانشجويي است اما اين عنصر طبيعي در شرايط فعلي غير طبيعي است. اينكه هر چيزي كه سخت است دود مي شود و به هوا مي رود را ملاك براي فعاليت نمودن عين انقلابي گري است. آرام كردن جو دانشگاه براي فعاليت هاي جمعي ِ مصلحانه ي انتقادي ، عقب نشيني نيست بلكه پيشنهادي است براي روند فعلي. ما خود خشونت را متولد مي كنيم. اگر اين اقدام ها موجب تشديد فضاي دانشگاهي شود نه تنها فضا براي خود فعالين محدود مي شود و دانشجويان و دانشگاه را از وجود اين فعالين و و فوايد علمي و انتقادي شان  محروم مي كنيم. از پيامد هاي ديگر حركت راديكال در دانشگاه ايجاد فضاي رعب و محدوديت است. در اين صورت دانشجويان تازه وارد را از ورود در انتقاد هاي جمعي محروم كرده ايم چرا كه جو بسته است و در شرايط بسته گفتگو ايجاد نمي شود. اين عوارض با مصلحت دانشجويان و آينده ي خودمان در تعارض است. اين زنجيره ي فعاليت هاي دانشجويي زنجيره ي فاسدي است كه اگر 2 دانشجو دستگير شدند تحصني برگزار شود. چرا كه همين تحصن براي آزادي آن 2 دانشجو، سوژه اي شود براي دستگيري يا تعليق يا ايجاد محدودت به 3 دانشجوي ديگر و اين زنجيره همچنان ادامه مي يابد. انفعال و سكوت جايگزين روند فعلي به هيچ وجه نيست بلكه آرام كردن فضاي دانشگاه براي انجام فعاليت هاي بنيادين براي پتانسيل سازي ، ايجاد انگيزه براي دانشجويان ، انگيزه ي فعاليت هاي جمعي ، تشريح و گسترش آرمان هاي نو و انتقاد از دگم هاي موجود با فعاليت هايي كه تنش زا نيست مي تواند بعنوان آلترناتيو و جايگزين براي روند فعلي پيشنهاد شود.

پيشرفت و ترقي ، آزادي و رفاه ، برابري و كرامت انساني، آرمان هاي متفق بشريت اند اما رهيابي بدانها و پيشنهاد مسير وصول بدان ها بسيار مهم و اساسي است و بايستي با وسواس بيشتري تعيين شود. زنجيره ي ناكارآمد فعلي را بايد شكست تا هزينه هاي جنبش دانشجويي فرصت هاي آينده را ويران نكند تا اميدوار بمانيم به اصلاح ، كه قطعاً بدست مصلحان و منتقدان امروز است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:26  توسط   | 

نگاهی به نقد حمید قهوه چیان بر تجمع هشتم آبان

امیر حسین ایرجی

دوستم حمید قهوه چیان به بهانه ی تجمع هشتم آبان دانشگاه علامه، نقدی بر عملکرد فعالان دانشجویی نوشته که من هم تا حد زیادی با آن موافقم. من هم معتقدم که در شرایط فعلی، هزینه ی تجمعات اعتراض آمیز دانشجویی بیشتر از فایده ی آن است. سخن حمید هم حرف تازه یی نیست. سوال این جاست که امثال حمید که این نقدهای تکراری را مطرح می کنند، چه آلترناتیوی برای جنبش دانشجویی پیشنهاد می کنند؟ اگر تجمع کنندگان هشتم بهمن بد عمل کردند و هزینه ها را بیشتر کردند و از فروبستگی کار جهان هم نکاستند، شما همچون باد بهاری گره گشا باشید و بگویید چاره چیست. سوال من این است که آیا انداختن تقصیرها بر گردن تجمع کنندگان، بر پایه ی تحلیل های واقع بینانه انجام می شود؟

بعنوان مثال در نوشته ی حمید، آمده است: "فعالین دانشجویی در صدد برگزاری برنامه های رادیکال خویش، تمام حدومرزها را شکسته اند". آیا واقعن این طور است؟ آیا فعالین رادیکال تمام حدومرزها و خط قرمزها را شکستند؟ البته ظاهرن منظور حمید از فعالیت رادیکال، تندروی و چپ روی است ولی از آن هم تعریف دقیقی ارائه نمی کند. بلکه به طور مبهم می نویسد: "حرکت های رادیکال باید متوقف شوند، چون مخالف اصل صیانت ذات هستند". در این جمله منظور از عبارت "صیانت ذات" هم روشن نیست. آیا منظور زنده ماندن است؟ در این تجمع که کسی کشته نشده. اگر هم منظور این است که دانشجو در دانشگاه بماند، باید گفت در زمانی که سی دانشجوی علامه ممنوع الورود هستند، دیگر جای نگرانی در این مورد نیست و شرایط بدتر از این نخواهد شد.

حمید ایراد گرفته که تجمعات اخیر، "خودجوش" نبوده. اما تعریفی از تجمع خودجوش ارائه نمی کند و چرا این تجمعات خودجوش نیستند. نوشته: "تجمع، زمینه ها و فرصت های موجود برای اصلاح را از بین می برد" اما حتی یک مورد از این فرصت ها و زمینه ها را نام نمی برد. در شرایطی که حتی امضا کردن یک طومار ساده برای توسعه ی سایت دانشگاه برای دانشجویان خطرساز است، دیگر کدام فرصت؟ کدام زمینه؟

اما از تحلیل های غیرواقع بینانه ی حمید که بگذریم، پیشنهادهای حمید چه هستند؟ پیشنهاد اول او "آرام کردن جو دانشگاه برای فعالیت های جمعی و مصلحانه ی انتقادی" است. من پیشنهاد می کنم خود حمید قهوه چیان آغازگر این فعالیت های آرام انتقادی-مصلحانه باشد؛ زیرا به نظر من چیزی که می گوید تخیلی است و به هیچ وجه قابل تحقق نیست. در شرایطی هستیم که فعالان دانشجویی را به خاطر جمع های پنج نفره تحت فشار می گذارند. خود حمید شاهد بود که جمع دوستانه و شش نفره ی ما در پارک ساعی به جرم نشستن روی نیمکت (!) توسط پلیس برهم زده شد. آن هم تندروی بود؟ دانشجویی را به خاطر این که سال گذشته در دفتر انجمن اسلامی دیده شده به حراست احضار کرده اند تا رابطه اش را با اعضای انجمن توضیح دهد. این ها که می گویم مربوط به قبل از برگزاری این تجمع است. در تحصن نیم ساعته و آرام دانشجویان ممنوع الورود که در سکوت کامل و با پلاکاردهای بسیار ملایم برگزار شد، دانشجویانی را صرفن به جرم عکس گرفتن از این صحنه تهدید و احضار کرده اند و دوربین یکی از این دانشجویان توسط نیروی انتظامی ضبط شده است. گیرم کار ما تندوری بود. عکس گرفتن از آن هم تندروی بود؟ پیشنهاد دومش را هم با عبارت کلی و مبهم "فعالیت هایی که تنش زا نیست" مطرح می کند. من از حمید می خواهم فقط یک نمونه از این گونه فعالیت ها را نام ببرد تا امتحان کنیم و ببینیم که برای امثال شریعتی (رییس دانشگاه) آب خوردن دانشجو هم می تواند اگر لازم شد مصداق تنش زایی باشد.

نوشته: "از دیگر پیامدهای حرکت رادیکال، ایجاد فضای رعب و وحشت است". آیا برخوردهای خشن و باورنکردنی با زنها به بهانه ی "بدحجابی" و تحت عنوان "طرح امنیت اجتماعی" که در میدانهای شهر اتفاق می افتد نیز حاصل حرکت های رادیکال دانشجویان در دانشگاه است؟ آیا اعدام های فله یی هم تقصیر ماست؟ آیا خشونت مردسالارانه یی که لااقل من و تو از آن بی خبر نیستیم و در جامعه ی ما نهادینه شده است هم حاصل رادیکالیسم دانشجویی است؟ گیرم بازداشت مازیار و بهنام و آرمان نتیجه ی تجمع هشتم بهمن بوده باشد. آیا مسبب بازداشت هادی قابل و عماد باقی هم دانشجویان هستند؟ آیا کسی که شمشیر را از رو بسته و شعارش "النصر بالرعب" است و شرایط فرهنگی و اجتماعی هم به میدان را برایش باز کرده است، برای تحقق شعار خود نیاز به بهانه دارد؟

این ها را ننوشتم که از تجمعات و از تنش زایی در دانشگاه دفاع کنم. صرفن سوال می کنم چون برای خودم هم سوال است و جوابی برایش ندارم. شاید حمید یا امثال حمید پاسخ داشته باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:25  توسط   | 

دریغا ملت ایران از همان جایی زخم می خورد که بدان امید دارد

کوروش جنتی

بسیاری از انسانها، گروه ها و سازمان ها علیرغم اختلاف های نظری و خواست های متفاوت شباهت های بسیاری در شیوه ی پیگیری اهدافشان دارند که از رویکرد ایدئولوژیکشان به مسائل سرچشمه می گیرد. در این نوشتار برآن بوده ام تا با در کنار هم نهادن بخشی از عملکرد های دو نحله ی فکری متفاوت به شباهت های رفتاری آنها اشاره کنم.

.........................................

 

 

1_

آیا به راستی کشوری که هفده شهر را از ایران جدا کرده و هر زمان که دستش رسیده شرنگی در کام جان مردم ایران چکانده متحد طبیعی ودوست واقعی ایران است؟آیا جایی که تبسم را برلب ها جراحی و مهرورزی را با باتوم معنا می کنند آزادترین کشور جهان است؟ این یکی از همه خنده دار تراست البته اگرلبهایتان هنوز خنده را فراموش نکرده است: ایران قدرتی منطقه ای است.

اینجا تمام حرف ها را باید وارونه معنا کرد. رئیس جمهور در پرتو مفهوم تقیه این جسارت را می یابد که راست در چشمان 500 میلیون نفر نگاه کند و بزرگترین دروغ ها را بر زبان بیاورد و در زیر عنوان مصلحت نظام( نه مصلحت ایران) چوب حراج بر سرمایه های این سرزمین بزند و به تمام شعار ها و وعده هایش پشت کند. دریغا آن مردمی که اعتمادشان را در سبد این دولت گذاشتند به این امید که خالی سفره هایشان را با سهم نفت رنگ کند.

 

 

2_

 

سخنان دکتر رادمنش سخنگوی رسمی فراکسیون حزب توده در مجلس چهاردهم 1323 در مخالفت با قرار داد گس_ گلشائیان( واگذاری امتیاز نفت جنوب به انگلستان):

((... بنده خواستم عرض کنم که بنده با رفقایم با دادن امتیازات به کشورهای خارجی به طور کلی مخالفیم. همانطور که ملت ایران توانست راه آهن را خودش احداث کند با کمک مردم و سرمایه ی داخلی ما می توانیم تمام منابع ثروت این مملکت را استخراج و شاید بتوانیم به موضوع بدبختی مردم این مملکت بهبودی بدهیم...))

دو روز پس از این اظهارات کافتارادزه معاون وزارت خارجه شوروی در راس هیئتی به منظور گرفتن امتیاز نفت شمال وارد ایران شد و حزب توده که تا روز قبلش با دادن هر گونه امتیاز به هر دولت خارجی مخالف بود و سنگ مردم بدبخت ایران را به سینه می زد یک گردش کامل در مواضعش داد و نه تنها قلمی و کلامی که با برگزاری راهپیمایی هایی خواستاردادن امتیاز نفت شمال به کشور شورا ها شد!!!

 

مثالی دیگر همانطور که پیش از این برای یکی از دوستان خوبم نوشتم تحرکات حزب  توده و مدعیان عدالت است در زمان مصدق

 

مگر نه اینکه در زمان مصدق دولتی روی کار بود که به شکلی نزدیک به آرمانی آزادی های اجتماعی و سیاسی را ضمین شده بود و از طرف دیگر کشور را در مسیری انداخته بود که به رشد اقتصادی و رفاه بیشتر مردم می انجامید. و مگر خواست این رفقا چیزی غیر ازاین بود. پس دلیل کارشکنی ها و عدم حمایت مدعیان برابری از این جنبش مردمی به ویژه پس از 30 تیر 1331  چه بود؟. در روز 28 امرداد سه نفر از اعضای حزب توده به دیدن مصدق رفتندو به او گفتند تنها در صورتی حاضریم به نفع شما وارد میدان شویم که در صورت خنثی شدن کودتا ایران به زیر لوای شوروی درآید.!!!28 امرداد گیوتینی بود که بر گردن همه ی ملت ایران و از جمله حزب توده فرود آمد ولی چپ ها حتی به قیمت به بادرفتن کامل آرمانهایشان که بخش بزرگی از آنها در دولت مصدق تحقق یافته بود هم حاضر نشدند به حمایت از این جنبش مردمی بپردازند.

 

3_

نمونه دیگر عملکرد همین بسیج خودمان است درسالی که گذشت. این برادران و خواهران ارزشی واین مدعیان اسلام و ناموس مسلمین که در جریان اشاره ی یکی از استادهای دانشگاه تهران به موی یکی از دانشجوهایش قیصریه را

به آتش کشیدند و فریاد وا اسلاما سردادند درجریان ی توهین به پیامبر

درآزمون آموزش وپرورش وهمچنین تجاوز یکی از پرسنل دانشگاه کرمانشاه به یک دانشجوسکوت پیشه کردند! تردید نکنید چنین کسانی روزی اگر

ضرورت افتد و از بالا دستوری برسداز برپایی کاباره و تالار رقص هم

در دانشگاه ها رویگردان نیستند.

 

چرا که اسلام تنها برایشان لقلقه ی زبان است و نه یک دغدغه ی حقیقی

 

4_

 

و سرانجام بخشی از فعالان جنبش دانشجویی که از خرابه های اندیشه های   مارکس و لنین سر برآورده اند.

این دوستان مدعی عدالت در یکی دوسال اخیربا شیوه ای غیر اخلاقی  به تلاش برای مصادره کردن برنامه های گروه های دانشجویی دیگر دست زده اند. که  واپسین مورد آن در دانشگاه صنعتی امیر کبیر و در جریان تجمعی که در اعتراض به احکام صادره برای سه دانشجوی زندانی این دانشگاه به دعوت انجمن اسلامی و دفتر تحکیم وحدت برگزار شده بود اتفاق افتاد. در این تجمع دو دانشجو به نمایندگی از تفکر یاد شده بیانیه هایی را

خواندند که بیش از آنکه درحمایت از یاران در بندمان باشد در تخریب دیگر

گروه های دانشجویی بود. و این در حالی بود که تنها نماینده ی دانشجویان لیبرال  در سخنانش بر همبستگی تمام گروه های دانشجویی در حمایت از دانشجویان زندانی تاکید کرده بود. سپس در پایان مراسم این دانشجویان که تعدادشان به زحمت از ۳۰ نفر تجاوز می کرد علیرغم توافق قبلی! و همان گونه که در مراسم 16 آذر سال گذشته نیز شاهد بودیم با پلاکاردهای سرخ بزرگی در پیشاپیش جمعیت به حرکت در آمدند و بی شرمی را تا آنجا رساندند که حتی پلاکاردهایشان را در برابر تصاویر سه اهورایی زندانی پلی تکنیک قرار دادند. به عبارت دیگر این عده بیشتر از آنکه نگران حال یاران دبستانی شان باشند در بند پوشش خبری شمار و رنگ پلاکاردهای شان بودند.

آیا این رفقا عدالت را هم با همین شیوه ها می خواهند بگسترند؟

 

 

 نتیجه اینکه : از نگاه من تفاوتی در شیوه ی عمل احمدی نژاد و بسیج با دوستان مدعی  چپ رادیکال وجود ندارد . هر دو دررفتار و گفتار بی صداقتند.هر دو تفکرآنجا که لازم بوده دروغ گفته اند و می گویند. هردو اگر بتوانند شبکه ای از روابط قدرت تمامیت خواه را شکل می دهند

هر دو حاضرند برای تحقق خواسته های گروه متبوعشان اصول اولیه اخلاق و حتی آرمانهای خودشان را زیر پا بگذارند. و دست آخر هر دو و به ویژه رفقا بیشتر خواهان نمود و نمایش اند.

 

آری آنجا که ایدئولوژی خشک و بی انعطاف پا به میدان می گذارد حقیقت و اخلاق به حاشیه می رود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:24  توسط   | 

چرا ابن سینا بخوانیم؟

میثم امانی

 

رمضان امسال هزار سال از درگذشت ابن سینا می گذرد.چرا باید ابن سینا بخوانیم؟ اگر بگویند مطهری بخوانید  بسیار قابل هضم ترست از اینکه بگویند ابن سینا بخوانید. هرچه باشد مطهری دست یافتنی تر و فهمیدنی تر از ابن سیناست، از مطهری هشتاد سال می گذرد و از ابن سینا هزار سال.. هم اگر بگویند روان شناسی بخوانید  بسیار قابل هضم ترست از اینکه بگویند فلسفه بخوانید ، تازه نه فلسفه معاصر،  فلسفه کلاسیک. بنابراین پرسش دقیق تر اینست که بپرسیم چرا باید فلسفه کسی را بخوانیم که هزار سال از درگذشت او می گذرد؟

بگذارید ازاین نقطه بیاغازم که ضرورت خود شناسی را هیچیک از ما منکر نیست. چه اینکه خود فردی مان را بشناسیم چه خود ملی  یا مذهبی یا خودهای دیگر را. شناخت هویت های ملی و مذهبی جزو شناخت خودماست واین خودشناسی است که موقعیت اینجا و اکنون ما را تعیین می کند. حالا برای خودشناسی به این معنای عامش چه باید کرد؟

"خود" ما ، "من"ما ،هویت ما، شخصیت ما در وهله اول آنست که دیگران برای ما تعریف کرده  و به ما داده اند  دیگران یعنی خانواده ، مدرسه  ،دوستان و نهادهای اجتماعی دیگر ولی این خود وشخصیت داده شده ایرادش اینست که عاریتی است  ،باادراک و اراده ما تعریف نشده و تعیین نشده است. اینجاست که خودشناسی ضروری است یعنی با تولدی دوباره باید برگردیم به گذشته و همه آنچه را که الان هستیم و به ما داده اند ، روی دایره بریزیم. خودشناسی با رجوع به خود و تامل در تمام بخشها و زوایای پیدا و پنهان آن شروع می شود. نوجوانی را فرض بگیرید که به سن بلوغ عقلی رسیده است  وتا کنون در زمین دیگران خانه داشته است واینک  او باید با ادراک و اراده خویش همه شخصیت شکل گرفته خویش را به چالش بگیرد  و سره و ناسره اش را  سوا کرده  ، شخصیت  خودش را خودش رقم بزند. همین داستان و همین ماجرا درباره هویات ملی و مذهبی  صدق می کند . ما اگر بخواهیم خودمان را بشناسیم  چه خود فردی و چه خود جمعی مان را ، باید ببینیم شخصیت عاریتی ما چیست و اجزا و عناصر آن کدامند تا بتوانیم خودمان  مستقلا آن را تاسیس بنماییم.

بازخوانی ابن سینا  به منعای توضیح داده شده    درس خودشناسی است. فلسفه ابن سینا هزر سال است  که در قاعده و قائمه باورهای ما رسوخ کرده است و ما باآن زندگی می کنیم ، ناخودآگاهانه. ابن سینا یکی از درشت ترین مهره های تفکر ماست که خودمان را دانسته و ندانسته باآن تعریف می کنیم. برای اینکه بدانیم در این صف طویل تاریخی کیستیم و چیستیم و در کجا و کی ایستاده ایم  رجوع به کسانی که پیش از ما ایستاده اند  ضروری است . ما با خواندن ابن سینا صفحه های ورق نخورده  وجودخودمان را ورق می زنیم ودران صورت است که  خواهیم توانست  با نقد منطقی و منصفانه آن صفحه های بعد را خودمان بنویسیم و ورق بزنیم. واپس روی تا گذشته   هنرنیست ، هنر در پیش روی است و پیش روی به سوی آینده جز با رجوع به گذشته و صدالبته شناخت حال ممکن نخواهد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:23  توسط   | 

بودجه.1

هادی کهال زاده

بودجه های سالانه کشور نمادی است از قدرت علمی و توان مدیریتی دولت. قدرت بودجه به عنوان مهمترین سند مالی سال ملی، همواره نشان دهنده میزان صلاحیت و شایستگی دولت در ادراه امور کشور است. با این همه تعریف برای اهمیت بودجه و با اذعان به ضعف کارشناسی و قلت دانش و ناتوانی علمی خودم، در حد بضاعتم دو بودجه ارسالی دولت احمدی نژاد و ۴ متمم برای بودجه خاتمی از سوی او. و بحث بر سر سومین بودجه دولت را نشانه ای از ناتوانی و فقدان دانش و صلاحیت دولت از یک سو و اعتماد به نفس بالا و عدم شناخت شرایط و اقتصاد ایران از سوی نئومحافظه کاران ایران می دانم

بودجه ۸۷ در شرایطی جهت تقدیم به پارلمان مهیا می شود که سازمان برنامه ، به عنوان یکی از نهادهای فرابخشی و قدرتمند با سابقه کهن و توان کارشناسی بالا دیگر وجود ندارد. سایه شوم جنگ و نکبت تحریم پیرامون کشور در حال چرخیدن است و تا کنون نیروهای سیاسی از چنین افتراغ و سرگشتگی و عدم استراتژی در نج نبوده و  قدرتنشینان  از اختلاف و جدال ، برخوردار نبوده اند. همه این وقایع در بستری از نفت ۹۰ دلاری برای ایران که ماهانه بین ۶.۶ تا۶.۸ میلیارد دلار درآمد برای کشور ایجاد می کند زمینه های از آشفتگی نا پایداری و بی ثباتی را با توان پیش گفته شده دولت نشان می دهد.(چراکه درآمد بالا برای کشورهای صادر کننده خود مصائب فراوان  را در پی دارد)

به گمانم دولت احمدی نژاد بیش از همه دولت ها تاکنون از ابزار دروغ + تبلیغات+ وارونه نمایی+  آمار سازی استفاده کرده و همواره تلاش داشته تا زمین نیمه تاریک سیاست و اقتصاد را در ایران تاریک تر و نهادهای ناظر که به سان نورهای ضعیف می باشند را کم سو تر و بی سو کند.

به گمانم مهمترین خصلت رفتاری دولت که در اسناد بودجه سالانه او موجود است عدم شفافیت و عدم نظارت پذیری و پاسخگویی ، ضدیت با نهادها ، میل بسوی محفل گرایی و گده های نا شناس و رهایی از هر قید و بند و نظام و روش بوده است.پیش بینی های نادرست و بلند پروازانه از درآمدها و منابع دولت (۷ هزار میلیارد فروش شرکت ها) در کنار عدم توجه به نیازها و مصارف واقعی(کاهش حقوق کارکنان دولت) و پیش بینی نادرست آنها، استفاده از شیوه های غیر معمول و تعجب برانگیز و عدم توجه به انتقادات و عدم اعتبار برای نهادهای نظارتی از جمله مجلس ،احزاب و دانشگاه و تلاش برای باز کردن مفرها و راهای گریز، اسراف منابع و شفافیت گریزی تمام ، نمونه های از ویژگی های بودجه ۷۷ خواهد بود.

پیش بینی کمتر از واقع درآمدهای نفتی در بودجه اگرچه با تاکید بر تعهد و الزام دولت به استفاده از صندوق ذخیره ارزی امر مبارکی است. اما توام شدن این نوع محاسبه کم با عدم تعهد و نا مشخص بودن وضعیت صندوق ذخیره ارزی و برداشت های متعدد محرمانه و خارج از قانون از آن در کنار تدوین بودجه ای که شبکه تزریق و گردش مالی آن عملا نا پیدا و نا مشخص و قابل رهگیری نیست و تاکید بیشتر به لابی و چانه زنی بجای رعایت اهداف برنامه ها و اولویت های ملی در استفاده از بودجه، ملقمه ای نگران کننده از آینده اقتصادی کشور را در پی داشته است.

**تلاش می کنم برای هر یک از سرفصل ها و جمله های بلندم در پست های بعدی با ارائه مدارک و مستندات توضیحات بیشتری ارائه کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:22  توسط   | 

بالا رفتن از دیوار دشمن

نفیسه زارع

اکنون بیست و هشت سال از آن روز گذشته است ،همان روزکه دانشجویان انقلابی مهیای تصرف سفارت امریکا در ایران شدند و از مجموع دانشگا ههای تهران گرد هم آمدند، از دیوار سفارت بالا رفتند و با شکستن در به راحتی به حیاط سفارت وارد شدند وبه این ترتیب واقعه ای را رقم زدند که تا قریب به سه دهه پس از آن هم ادامه پیدا کرد .

آن روز  دانشجویان ،روحانی انقلابی سید محمد موسوی خوئینی ها را برای پرسش نظر رهبر انقلاب در خصوص اشغال سفارت راهی  کردند و نظر موافق او بود که موسوی خوئینی رابه سرپرستی دانشجویان گروگانگیر نشاند .

اما گویی نحسی سیزدهمین روز از ماه آبان قرار بود دامان دانشجویان پیرو خط امام را هم بگیرد که ادامه کار از دستشان خارج شد وآنان که می خواستند تنها چند روز میهمان ناخوانده سفارت امریکا باشند ناچار  444 روز 52 امریکایی را پشت درهای بسته نگاه داشتند.

بعدها اگرچه ویلیام سولیوان آخرین سفیر امریکا در ایران علت تصرف سفارت امریکا را روش سست و بی بنیاد حکومت کارتر و اقدامات نامعقول برژینسکی دبیر وقت شورای امنیت ملی امریکا در درک واقعیت های ایران دانست اما در داخل کشوردلایلی دیگری مطرح بود که یکی از آن ها دست دادن مهندس مهدی بازرگان رییس دولت موقت با برژینسکی در سفر به الجزایر بود که این گونه دانشجویان انقلابی، دولت موقت و رییسش را به سازشکاری متهم کردند و دور هر نوع گفت و گوی دیپلماتیک با امریکا راخط قرمز کشیدند.

این علت اگرچه در نهایت دولت موقت را به استعفا کشاند اما برخی علت را در سخنان رهبر انقلاب که درفردای روز تصرف سفارت امریکا اظهار داشت دانستند آنگاه که گفت:"امریکا توقع دارد که شاه راببرد به آن جا برای توطئه ،پایگاهی برای توطئه درست کنند و جوانهای ما بنشینند و تماشا کنند "و این چنین بود که گمانه پذیرش شاه فراری برای مداوا از سوی امریکا  نیز یکی دیگر از علل تسخیر سفارت خوانده شد .

اما علت اشغال سفارت هرچه که بود آتش تابویی را رقم زده بود که آغاز جنگ ایران و عراق بر آن دامن زد چرا که ایران عراق را نماینده کشوری دانست که سال پیش از آغاز جنگ سفارتش در ایران به دست دانشجویان خط امامی اش اشغال شده بود و به این ترتیب مقامات امریکایی دست نشانده امریکا خوانده شدند و این مسئله تا آغاز دولت سازندگی ادامه پیدا کرد تا آن روز که عطالله مهاجرانی سخن از مذاکره مستقیم گفت  و کشیدن دیواری بلند دور کشور را امری ناپسند خواند هرچند که چنان واکنش های تندی نسبت به او ابراز شد که حتی هاشمی رفسنجانی هم نتوانست در برابر این واکنش ها حرکنتی بکند و خط قرمز رابطه با امریکا تا دوران اصلاحات کشیده شد.

اما دولت اصلاحات و  سید محمد خاتمی هم گره گشای این مسئله نبود که او نیز در برابرواکنش های تند راست نشینان در برابر "شیطان بزرگ"  سکوت پیشه کرد و در نشست سازمان ملل خود را از دید کلینتون رییس دولت وقت امریکا پنهان کرد تا مبادا دستی به سویش دراز شود و او آن را بفشارد.

و این چنین چرخ زمانه چرخید وچرخید تا دولت اصولگرای احمدی نژاد، که داستان دیگرگونه شد . رییس دولت اصولگرا اگرچه تند ترین شعارها را علیه دولت امریکا سر داد ، و حتی به عقیده همفکرانش با حضوردر دانشگاه کلمبیا هویت مخدوش آنان را هویدا کرد اما از سوی دیگر به رییس دولتش نامه نوشت تا او را ارشاد کند و بارها از باز بودن راه مذاکره سخن راند واین همه ماجرا نبود که دولت اصولگرا نماینده خودش  را پای میز مذاکره با امریکا بر سر همسایه قدیمی اش عراق فرستاد تا دو کشور سر آن چه که صلاح منطقه و عراق است گفت و گو کنند واین چیزی بود که بیست و هشت سال دولت های مختلف حتی خوابش را هم نمی دیدند و  نتوانسته بودند عملی اش کنند .

این گونه است که با نگاهی به رفتاردولت نهم با امریکا  دردوسال گذشته ازعمرش باید امیدوار بود شاید بیست وهشت سال پس از گره ای که دانشجویان خط امامی در آن روز پاییزی بر رابطه ایران و امریکا زدند این گره نه با دست دولت های سازندگی و اصلاح طلب بلکه به زعم بسیاری  باید به دست دولت اصولگرا باز شود، دولتی که اجازه شکستن تابوها را دارد و از این کار لذت می برد . 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:21  توسط   |