این شبها اوین پر از ستاره است
مرتضی اصلاحچی
واقعا زندان دنیای متفاوتی است ،با معادلات خاص خودش. بی خبری مطلق از همه جا. خودت باید تنهائی درست را از غلط تشخیص بدی. بازجوئی شدن دقیقا مثل شطرنج بازی کردن با چشم بسته می مونه باید حرکت حریف رو حدس بزنی. با حدس مهره تو پیدا کنی و با حدس خونه ای رو که می خواهی مهره تو ببری رد یابی کنی. تو زندان تنها منبع خبرت بازجو ته و تو هر چه قدر سعی می کنی که حرفاشو باور نکنی باز نمی تونی.تو زندان سخت ترین شکنجه موندن تو انفرادیه و این شکنجه زمانی شامل حالت می شه که با تمام فشارها درست به سئوالات جواب ندی. تو زندان هزار اما و اگر بی خودی تو ذهنت می چرخه. اگر برنامه برگزار نشده باشه ؟ اگر بقیه بچه ها رو بگیرن ؟ اگر بچه ها کاری نکنن؟ اگر فراموشم کنن؟..........
واقعا ترس از فراموش شدن زندانی را خیلی اذیت می کنه هرچند وقتی آزادی و وقتی که ازاد می شی به نظرت مسخره میاد که واقعا مسخره هم هست اما برای زندانی کاملا طبیعیه.
مگه می شه رفقائی رو که سالها کنار هم مبارزه می کردیم فراموش کرد؟؟؟؟ مگه رفقا زمانی که من زندانی بودم منو فراموش کردن که حالا من فراموششون کنم.
رفیق نگران نباش روزهای زندان برکت نداره. این حرفو تو بند ۲۴۰ یه زندانی با حکم ۱۵ سال که ۵ سال از محکومیتشو مثل یه چشم به هم زدن گذرونده بود بهم گفت.
رفیق ناراحت نباش جای کتک خوب می شه اما جای فحش همیشه می مونه . این حرفو یکی که سر شلوغی های پمپ بنزین بازداشت شده بود بهم گفت.
رفیق می دونم تو بند ۲۰۹ مادر بگرید پدر...... این حرفو یه زندانی دیگه بهم گفت.
رفیق می دونم تو زندان اهو به بچش شیر که نمی ده هیچی..... اینم یه زندانی دیگه بهم گفت.
اما رفیق بدون که تو افتخار این مردمی. این حرفو یه زندان بان بهم گفت.
رفیق مواظب باش بغضت زود نترکه که شبهای اوین برای گریه کردن طولانیه.