مرده پرستی
علی بزرگیان
اول.15آذر سالگرد درگذشت "علی حاتمی" بود و براساس رسم رایج در مملکت ما باید شاهد مراسم یادبود و بزرگداشت و مرثیه سرایی می بودیم ولی به نظرم می شود طور دیگری هم به قضیه نگاه کرد. فقط امیدوارم بتوانم بیانش کنم،شرح و تفسیرش باشد برای بعد. گاهی وقتها یک فیلم آن قدر به یادماندنی و اثرگذار است که در ذهن بیننده تبدیل به مرجعی می شود برای حل و فصل و تجزیه و تحلیل بعضی اتفاقات. برای من "مادر" به یادماندنی ترین اثر "حاتمی" است و به نظرم همه آنچه که می خواهم در این یادداشت بگویم را می شود در سکانسی،دیالوگی،موزیکی،گوشه و کناری از این فیلم_نقاشی حاتمی پیدا کرد.ظاهرش این است که مادر پیری دارد می میرد و بچه هایش را دورهم جمع کرده تا این دم آخری کنارش باشند،باطنش هم اتفاقا همین است و درست به این دلیل است که دیدن ده باره و صدباره اش روحمان را جلا می دهد.
روال کار این طوری است که ما همواره در حال از دست دادنیم و استثنا هم وجود ندارد،چیزی که هست یکی را می خواهیم که دورش جمع شویم(یا دورهم جمعمان کند،چه فرق می کند؟)و برای ازدست رفته ها اشکی بریزیم و آهی بکشیم،که در کنارش به یاد تمام چیزهایی بیفتیم که دوستشان داشته ایم و از دستمان رفته اند،فرصتهای ازکف رفته،جوانی تلف شده،عشقهای پریشان شده و خلاصه هرآنچه که یک روز داشتیم و حالا دیگر نداریم.
اصلا "مادر" به همین درد می خورد که پای شنیدن درددلهایمان باشد و حسرت خوردن هایمان،خود "علی حاتمی" هم به همین درد می خورد و این همان یکی شدن فیلمساز و اثرش است که بزرگان گفته اند.
مادر که می میرد محمد ابراهیم به ظاهر سنگدل و بی احساس،طوری چادر مرحمتی او را بغل می کند و اشک می ریزد که پیش خودمان آرزو می کنیم کاش مادر زودتر می مرد و اتفاقاً اصل قضیه هم همین است،که بیخودی اشک و ناله راه نیندازیم و شعر نخوانیم که تا وقتی حاتمی زنده بود کسی سراغش نرفت و چه می دانم حالا بیایید به فکر زنده ها باشیم و ازاین حرفها،بعضی ها باید بمیرند تا خیلی های دیگر زنده شوند(یا لااقل نمیرند).
فرض کنید "مادر" مریض نمی شد و در همان خانه سالمندان چند سال دیگر هم عمر می کرد،می ارزید به اینکه بچه ها درآن خانه قدیمی دورهم جمع نشوند و فیلم "مادر" را برای ما نسازند؟گیرم که خود علی حاتمی تا امروز زنده بود و مثلا پروژه های نیمه کاره ای را هم تکمیل می کرد،آن وقت ما جماعت مرده پرست کی به ارزش فیلمی چون "مادر" پی می بردیم؟
"مادر" مرد تا بچه هایش دورهم جمع شوند و دست در گردن همدیگر عکس یادگاری بگیرند،مثل "علی حاتمی" که مرد تا ماها با خودمان بگوییم عجب،پس این طوری هم می شود زندگی کرد و فیلم ساخت...پس خدارا شکر که مرد.
دوم.بعضی وقتها یکی، چیزی میگوید یا مینویسد که میزند توی خال. در یک لحظه، حقیقتی را بهات نشان میدهد که تکان میخوری. از جمله آل پاچینو در گفت و گویی که ترجمهاش در شماره قبل دنیای تصویر چاپ شده:
سوال: "فکر میکنی جوان بمیری؟"
جواب استاد: "در لحظهای از لحظات زندگیات به میرا بودن خودت پی میبری. مرگ را از دریچه چشم خودت میبینی. از آن پس به همراهان خودت در زندگی طور دیگری نگاه میکنی و درک و فهم بهتری نسبت به آنها پیدا میکنی... میگویند این اتفاق در سی و خردهای سالگی برای آدم میافتد..."
سوم.داشت خوابم می برد ... دیدم اگه این خواب باشه ... و توی این خواب خوابم ببره ... تازه وقتی از اون خواب دومی ... بیدار بشم توی این اولی ام ... و تازه باید از این یکی ... هم بیدار بشم.
